Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-10:34 ب.ظ

سرآغاز عشق

     

 

 

    توسن كلام را به نام تو، زین مى‏كنم، اى مولاى عشق و عاطفه و ایمان! اى سوار مشرقى! اسب باد پاى پویه‏هاى دلم را به سمت آمدن تو مى‏رانم و مى‏دانم كه در یك روز دوست داشتنى، نگاه نافذ تو، همه جا را سرسبز خواهد كرد.

    مى‏دانم كه مى‏آیى و دست نوازش بر سر بشر مى‏كشى، كدورت همه پلیدى‏ها را از پىِ بناى جهان مى‏زدایى و آیینه روشن و بى‏غبار دین را در برابر چهره انسان مى‏گیرى.

    اى مولا! سر انگشتان شفابخش تو، سبزینه سراسر دنیاست. هرگاه، نیم‏نگاهى به سوى ما روانه كنى، روانِ ما، در گلزار طلوع و تجلى، از همه نژندى‏ها و پژمردگى‏ها، رهایى مى‏یابد.

    اى امام همه عاشقان! شیفتگان تو، هر جمعه «ندبه» مى‏كنند و از آفریدگار خویش توفیق دیدار تو را مى‏طلبند و هر شنبه از تداوم غیبت، دلگیر مى‏شوند!

    اى آفتاب! مى‏دانیم كه همچنان بر ما مى‏تابى، كه اگر جز این مى‏بود، نابودى، سرنوشت محتوم ما بود، اما از آن دلتنگیم كه چونان خورشیدى از وراى ابرها، به ما نور مى‏بخشى، حال آن كه ما عاشق جمال تو هستیم و مى‏خواهیم چهره زیبا و دلربایت را از نزدیك ببینیم و با رؤیت خورشیدِ رویت، غرق شور و شگفتى و شادى شویم. این تمنّاى ما را به استحضار حضرت حق برسان و دست‏هاى نیاز ما را، خالى برمگردان. به حقّ همه طالبانِ ظهور یار و همه عاشقان بوسه‏زدن بر دست‏هاى دلدار!

 





نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-01:11 ق.ظ

گُل‌ و دل‌

 

گلی‌ محبوس‌ در خاك‌

- در گلدان‌ -

نگاهی‌ جستجوگر داشت‌

و از یك‌ پنجره‌

- یك‌ قاب‌ -

فضای‌ آسمان‌ را سخت‌ می‌كاوید

می‌بویید!

دل‌، اما

- این‌ دل‌ من‌ -

این‌ وسیع‌ِ آسمانی‌

تمام‌ حجم‌ چشم‌ انداز خود را، دل‌ِ سردِ زمین‌ می‌دید!

 

 





نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391-10:39 ب.ظ

جوشش چشمه ی کوثر و میلاد نور وروشنایی مبارک باد

 

 

 از وقتى دخترك زیباى ما، طاهره‏ى عزیزمان به دنیا آمده، من و تو، حال و هواى دیگرى یافته‏ایم. من، فاطمه‏ى زهرا را بسیار دوست مى‏دارم و تو نیز همواره او را دوست مى‏دارى. پیوسته وى را به سینه‏ى خود مى‏چسبانى و بر دست‏هاى كوچكش بوسه نثار مى‏كنى...

 راستى چرا او را فاطمه نام دادى؟ وقتى این را از تو مى‏پرسند، پاسخ مى‏شنوند كه :

 - فاطمه یعنى بریده و جدا شده. از چه چیزى ؟ از آتش دوزخ!

 بعد هم ادامه مى‏دهى:

 - فاطمه و پیروان او از آتش به دورند. آن ها به دوزخ نخواهند رفت.

 یا محمد! از زمانى كه دو پسرمان قاسم و عبدالله با زندگى وداع كرده و از دنیا رفته‏اند، همیشه دشمنان تو را «ابتر» یعنى بى فرزند و بى نسل و نتیجه نامیده‏اند. این زخم زبان زدن‏ها و هذیان‏گویى‏ها، اكنون با میلاد خجسته‏ى فاطمه‏ى عزیز، بى ثمر شده و براى دشمنان ما، روسیاهى و شرمندگى به بار آورده.  زیرا خداوند مهربان، در قرآن فاطمه‏ى ما را »كوثر« یعنى خیر زیاد و فراوان نامیده است و خطاب به تو فرموده: انّا اعطیناك الكوثر... اى پیامبر! ما به تو كوثر بخشیدیم - فاطمه را به تو دادیم - پس براى پروردگارت و در پیشگاه او نماز بگزار - و به پاس این نعمت گران قدر - شترى قربانى كن. همانا دشمن كینه‏توز تو ابتر است.

 همسرم! اكنون در حالى كه مردم نادان شهر ما، وجود دختر را براى‏خود ننگ مى‏دانند و آن را زشتى و بدنامى مى‏خوانند و در شرایطى كه هر گاه خبر به دنیا آمدن نوزاد دخترى را مى‏شنوند، رنگ چهره شان از خشم ونفرت تغییر مى‏كند، سیاه و كبود مى‏شوند و با سنگدلى هر چه تمام‏تر، فرزندان دختر خود را، زنده زنده در زیر خاك‏هاى گورستان پنهان مى‏سازند. تو، به دختر خویش افتخار مى‏كنى تا با این فرهنگ نادرست، مقابله كنى.

 هم خداوند، فاطمه را برگزیده‏ى زنان جهان قرار داده است و هم تو او را یكى از بهترین زنان بهشتى خوانده‏اى. تو گفته‏اى كه: «برترین زنان اهل بهشت چهار تن هستند : مریم، مادر حضرت عیسى (ع)، آسیه، همسر فرعون، من - خدیجه - همسر تو ، فاطمه دخترت»

 همچنین درباره‏ى دخترمان، این سخن دل انگیزت را از یاد نمى‏برم كه مى‏گفتى:

 - فاطمه روح من است. من بوى بهشت را از وجود او احساس مى‏كنم.

 و من به عنوان همسر پیامبر اسلام، به خوبى مى‏دانم كه حرف‏هاى تو از روى هواى نفس نیست، بلكه آن چه مى‏گویى برآمده از وحى و الهام خداوندى است. پس هر چه تو بگویى، راست و درست است.

 فاطمه، همواره از محّبت پدرانه‏ى تو برخوردار بوده است، همچنان كه من هرگز مهر مادرى را از وى دریغ نداشته‏ام. تو، امّا او را بیش‏تر از همه‏ى فرزندانت دوست مى‏داشتى.

 من و دیگران، بارها سخنانى از این دست، از تو، درباره‏ى فاطمه شنیده‏ایم:

 - گرامى‏ترین و دوست داشتنى‏ترین فرد خانواده‏ام، فاطمه است.

 - خداوند گوشت و پوست دخترم فاطمه را تا استخوان، آكنده از ایمان كرده است. (او هرگز از اندیشیدن به خدا، غافل نیست).

 - فاطمه پاره‏ى تن من است. هر كس او را خوشحال كند، مرا شاد كرده و هر كه او را بیازارد، مرا آزار داده است.

 - فاطمه پیشواى زنان جهان است و آنان را به بهشت رهنمون مى‏شود.

 آرى، اى محمد! فاطمه، نور چشم من و توست. همچنان كه خورشیدى درخشان براى همه‏ى مردم جهان، به ویژه براى مسلمانان به شمار مى‏آید.

                     

                برشی از کتاب شاخه ی طوبا نوشته ی جواد نعیمی

 

      فرخنده میلاد حضرت زهرای اطهر(س) ، روز زن و روز مادر،ونیز سال روز میلاد بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی خجسته و گرامی باد.             





نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-09:49 ب.ظ

علم و معلم / سروده‏ى احمد شوقى/ ترجمه ی جواد نعیمی

   

 تا آن جا كه مى‏توانى در بزرگداشت معلّم بكوش، چه آن كه نزدیك بود معلّم فرستاده‏اى از فرستادگان حق و رسول وى باشد.

 آیا تو هیچ كس را برتر از آن كه بذر اخلاق و علم را در جان‏ها و دل‏ها مى‏افشاند، مى‏شناسى؟

 بار خدایا! تو منّزهى و نخستین معلّم آدم و آموزش دهنده‏ى انسان با قلم هستى. تورات را به دست‏هاى موسى سپردى و وى را به هدایت بشر گماردى و فرزند مریم باكره و پاكدامن را همراه با انجیل به عنوان هادى انسان برگزیدى، پس آن گاه چشمه‏هاى بیان و حكمت را از زبان خاتم پیامبران حضرت محمّد   (ص ) جارى ساختى و قرآن مبارك را به دست‏هاى با كفایت و پربركتش سپردى تا راهنماى خلایق باشد.

 آى انسان ها! به فرزندان خویش در خرد سالى انصاف بیاموزید تا در بزرگى، دژهاى استوارى براى دفاع از حق و عدالت باشند. چه آن كه انصاف و رعایت حقوق دیگران، امرى است كه نهاد هر آدمى زاده‏ى راست رو و درست اندیش، بدان مى‏گراید و بذر عدالت را در سرزمین جان‏ها مى‏كارد. اوست كه منطق انسان را تصحیح مى‏كند و آدمى را به اقناع دیگران قادر مى‏سازد و دستیابى وى را به اندیشه‏ها و نظرهاى صائب، ساده مى‏گرداند.

 و امّا علم، به تنهایى براى ساخت اجتماع انسانى و برترى اقوام، بسنده نیست و نقش اخلاق نیز در این میانه؛ بسیار با اهمیت است و امّتى كه از اخلاق برخوردار نباشد، بى‏گمان محكوم به فنا و نیستى است.

 هر گاه مادران فرصت نیابند كه به فرزندان خود ادب و علم و معرفت بیاموزند، كودكان امروز ما، مردان نادان و بى‏فرهنگ فردا خواهند بود!

 یتیم واقعى، آن كس نیست كه سایه‏ى پدر و مادر را بر سر ندارد، بلكه یتیم به معناى راستین كلمه، كسى است كه مادرش از تربیت وى سر، باز زده و پدرش نیز از عنایت به وى و مهذّب ساختن او امتناع كرده باشد.

 

 

 

 





نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391-10:27 ب.ظ

شرم ،ای کشیش شوم!

تبت یدا ابی لهب و تب...

نفرین و ننگ بر ستیزه گران با خورشید

بریده باد زبان کشیش شومی

که با نور می ستیزد

و به قرآن مقدس ، اهانت روا می دارد!

پر شرر ترین شعله های آتش دوزخ

نثار لاشه های پلیدی از این دست

( چون این کشیشک کور نابخرد...)

که تجلی حق را بر تارک دنیا بر نمی تابند

و پاینده باد مکتب پر فروغ آیینی

که کتابش برای همیشه قرآن است

یعنی کتابی برای خواندن و اندیشیدن و عمل کردن

کتابی که سراسر روشنایی است و شگفتی و دانایی ...

 





نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1391-11:51 ب.ظ

شهید مطهر

  بزرگ بود و از نوادر روزگاران: مردی كه از نبود ظاهری اش غمناكیم، مشعل افروز اندیشه ها، معلم بزرگ ما، استاد شهید، مرتضی مطهری. بزرگ مردی كه هم چون همه طلایه داران «نهضت های اسلامی در صدساله اخیر» ضمن تبیین خط و ربطی كه بایستی بر اندیشه و آرمان و زندگی انسان، حاكم باشد؛ پیوسته در جهت مبارزات فرهنگی، به جد می كوشید.
  استاد، از همان نخستین روزهای جوانی كه آشنایی با قرآن پیدا كرد و «سیری در نهج البلاغه» را آغاز نمود، با نگرشی ژرف بر مسئله «ختم نبوت» از خرمن فیض «پیامبر امی» خوشه ها چید و در پرتو همین «آشنایی با علوم اسلامی» بود كه انسان این روزگار را به اندیشیدن در خاستگاه وجودی خویش و سیر آفاق وانفسی فراخواند و چگونه زیستن را به آدمی یادآوری كرد. او، اوی بزرگ، فریادگر راستی و درستی بود و سعی وافری در گرایش دادن جوانان به سوی اخلاق اسلامی داشت.
او، از سویی با نشان دادن نمونه ها و الگوهای اخلاق والا و از سوی دیگر با ارائه «اخلاق جنسی در اسلام و جهان غرب» راهبر جامعه به سوی تعالی شد.
  استاد گران قدر، نه تنها مسلمانان را با علوم اسلامی همانند عرفان و كلام و منطق و فلسفه آشنا كرد، بلكه با بیان دیدگاه های مختلفی هم چون «سیر فلسفه در اسلام»، «مباحثی اقتصادی»، «اصالت روح» و «نظرگاه اسلام پیرامون موضع گیری طبقاتی» زمینه های رشد و پرورش هر چه بیش تر مسلمانان را فراهم ساخت.
  شهید مطهری شیفته خاندان «وحی و نبوت» بود و در این راه «ولاءها و ولایت ها» را پذیرفته بود. او كوشش كرد تا «ماهیت نهضت امام حسین علیه السلام» و «قیام و انقلاب مهدی علیه السلام» را برای جامعه تبیین كند.
  جهان بینی استاد شهید و بزرگوار، «جهان بینی توحیدی» بود. هم از این روی، فریادهای روح والا و تلاش های ارزشمند آن عزیز را نه در «ده گفتار» و «بیست گفتار» كه در تمام طول زندگی پربركتش باید جست.
  آن بزرگ مرد، برای نجات انسان ها از غربزدگی و پوچ گرایی و رهایی از گنداب فلسفه هایی نظیر «ماركس و ماركسیسم» بسیار اندیشید و بسیار تلاش كرد و بسیار نوشت و به عنوان گامی در راه حفظ اصالت ها و معنویت ها «نظام حقوق زن در اسلام» و «مسئله حجاب» را مورد بحث و بررسی قرار داد.
ر  وان شاد مطهری، از روحی والا و از دانش و آگاهی بی نظیری برخوردار بود. او اگر به «اصول فلسفه و روش رئالیسم» نظر می انداخت، «انسان و ایمان» را هم مورد بررسی قرار می داد و با غور و تفحص، «سیمای انسان در قرآن» را نیز به نظاره می نشست و با تفسیر «سوره های قرآن» راه را از بی راهه جدا و مشخص می كرد. او سرانجام با «جهاد» بی نظیر فرهنگی و با برخورداری از جاذبه و دافعه، چنان از «جاذبه و دافعه علی علیه السلام» سخن راند كه مورد خشم و كین گروهك نابخرد فرقان، گروهی كه هیچ فرق میان حق و باطل را درك نكرده بودند، قرار گرفت و درواقع، نمونه و الگوی «شهید و شهادت» شد و به «زندگانی جاوید یا حیات اخروی» نایل گردید.
  و امروز، در جای جای میهن اسلامی ما، سخن از آزادمرد دانشمندی است كه عمری را در راه اعتلای فرهنگ اسلامی سپری كرد و راستی را كه سخن گفتن از ابعاد وجودی او، بسی دشوار است. بزرگ مردی را كه پاره تن امام «قدس سره» بود و فرزند عزیز او و خدمت گزاری برای اسلام و حوزه های علمیه، چه گونه باید ستود؟
  خوب اگر گوش بسپاری، فریادش را از پس سال های خاموشی، به گونه ای رسا می شنوی كه می گفت: «اگر قرار است من زندگی خود را در راه جلوگیری از انحراف در اسلام، از دست بدهم؛ بگذار چنین باشد كه این بهترین شیوه مردن است.»
  مطهری به راستی معلم ما بود. نه معلم ما، كه معلم هر انسان آزاده و مسلمانی كه قصد دارد گام در راه خدا بگذارد. و بی جهت نبود كه امام راحل مان می فرمودند:
«كتاب های این استاد عزیز را نگذارید كه با دسیسه های غیراسلامی فراموش شود.» یا: «او تنها شخصیتی است كه می توانم بگویم تمامی كتاب هایش بدون استثنا، خوب است.»
  استاد شهید ما، هم اكنون در پیشگاه «عدل الهی»، «داستان راستان» این امت شهیدپرور را زمزمه می كند. و راستی هم كه چه خوب و به جا و مناسب بود كه این روز را، روز شهادت شمع شبستان فرهنگ این قوم را، روز عروج و اوج مطهری را به نام «روز معلم» نامیدند و چه خوش تر آن كه این معلم شهید، الگو و اسوه همه معلمان و محصلان جامعه ما باشد و همگان در پیمودن راهی كه او رهرو آن بود، توفیق یابند و به تربیت نسلی كفرستیز، مقاوم، دلیر و استوار و رهرو راه الله و صراط مستقیم او بپردازند.
بی جا نخواهد بود كه در پایان این مقال، برای معلم شهیدمان استاد مرتضی مطهری طلب علودرجات نموده و سپاس و درودی فراوان به پیشگاه همه معلمانی كه پاكند و مطهری وار در تلاش برای آموزش های اصیل به كودكان و نوجوانان و جوانان این مرزوبومند، تقدیم كنیم.

 





نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:شنبه 9 اردیبهشت 1391-01:39 ب.ظ

گنجشك مغرور / نوشته‏ى محمّد عطیة الابراشى / ترجمه ی جواد نعیمی

یک روز گنجشكى كه تازه پر و بالى درآورده بود ؛ تصمیم گرفت پرواز كردن رابیاموزد. به همین جهت بال‏هایش را باز و بسته مى‏كرد، اندكى مى‏پرید؛ اما همین كه مى‏خواست اوج بگیرد، نمى‏توانست و به ناچار پایین مى‏آمد. گنجشك كوچولو، مثل گنجشك‏هاى بزرگ‏تر، در مزرعه به دنبال یافتن دانه‏هاى گندم یا جو و مانند این‏ها بود. امّا از یاد برده بود كه بال هایش هنوز ضعیف هستند و پرهایش كاملاً محكم و قوى نشده‏اند و با چنین بال و پرهایى نمى‏تواند زیاد پرواز كندو به جاهاى دور برود. گنجشك كوچولو، بسیار مغرور بود و خیلى به خودش مى‏بالید؛ چون گمان مى‏كرد كه دیگر توان پرواز را یافته و مى‏تواند به هر طرف كه بخواهد برود. این بود كه هر روز به پرواز درمى‏آمد، امّاچون نمى‏توانست از محّل زندگى اش دورتر برود، از این شاخه به آن شاخه‏ى درخت مى‏پرید. از شاخه‏ى پایینى به شاخه‏ى بالاتر مى‏پرید، آن هم بر روى درختى بسیار پُر شاخه و برگ و سایه گستر. تعدادى از گنجشك‏ها هم در اطراف گنجشك كوچولو جمع مى‏شدند، تا از او مراقبت كنند و در صورتى كه لازم بود كمكش نمایند. بچه گنجشك، با بهره‏گیرى از این كمك‏ها؛ فكر مى‏كرد دیگر خودش به تنهایى مى‏تواند پرواز كند و مهارت لازم را در این زمینه به دست آورده است. همین مسأله سبب مى‏شد كه او بیش‏تر و بیش‏تر مغرور شود؛ امّا گنجشك‏ها هرگز فراموش نمى‏كردند كه سرانجامِ خودخواهى و غرور را، پیوسته به او یادآورى كنند. مادر گنجشك كوچولو هم به او مى‏گفت: »این خیلى خوب است كه از این جا به آن جا پرواز كنى و در همین نزدیكى‏ها، در پى به دست آوردن آب و دانه باشى. امّا باید حواست كاملاً جمع باشد و با دقّت مواظب عقاب‏ها و بازها و مانند آن‏ها باشى. اگر از این جا، خیلى دور شوى، ممكن است طعمه‏ى باز یا عقاب بشوى و جانت را از دست بدهى.« گنجشك كوچولو كه باز، عقاب و این گونه پرنده‏ها را نمى‏شناخت و تاآن زمان، آن‏ها را ندیده بود؛ با خودش فكر مى‏كرد: - حالا دیگر من مى‏توانم با هر پرنده‏اى مسابقه بدهم! این غرور بى جا، سبب مى‏شد كه سفارش‏هاى مادرش را فراموش كند و با خودش بگوید: - بازكیست؟ عقابكدام است؟ من از هیچ چیز نمى‏ترسم و همین الآن مى‏توانم به تنهایى اوج بگیرم و در دل آسمان آبى به پرواز درآیم. او به دنبال این فكر، بال مى‏گشود و پرواز مى‏كرد و بالا و بالاتر مى‏رفت. بچه گنجشك مغرور، با خودش مى‏گفت: - از پرواز در نزدیك زمین بدم مى‏آید. از زندگى و پرواز بین لانه و شاخه‏هاى این درخت، خسته شده‏ام. تا كى باید همین جا بمانم. بهتر است آماده‏ى پرواز به دور دست‏ها شوم... مدتى كه گذشت، زمستان با هواى سرد و بارانى اش پایان یافت و بهار، با خورشید خندان و آسمان صاف و زیبایش از راه رسید. گنجشك كوچولو هم با خودش فكر كرد: - چه هواى بهارى زیبایى است. بهتر است آن قدر پرواز كنم تا به ابرها برسم! در این هنگام بال هایش را گشود و به پرواز در آمد، تااین كه به بالاى درخت بلند رسید. در آن جا، چشمش به شاخه‏هاى بلندتر و بالاترافتاد. هر طور بود خودش را به آن‏ها رساند و شروع به آواز خوانى و جیك جیك كرد. گنجشك كوچولو براى خودش مى‏خواند و دُم مى‏جنباند و غرور همه‏ى وجودش را فرامى‏گرفت. ناگهان، نگاهش به پایین افتاد و دید كه چند تا گنجشك روى زمین مشغول دانه چیدن هستند. بچه گنجشك همچنان كه آواز مى‏خواند و شاد بود، آن‏ها رامسخره مى‏كرد! در همان زمان، پرنده‏ى ناشناسى رادید كه بال‏هاى بزرگش را گشوده و در نزدیكى او با قدرت تمام، پرواز مى‏كند و اوج مى گیرد. بار دیگر غرور به سراغش آمد و با خودش گفت: - من كه از این پرنده چیزى كم ندارم، الآن مثل او به پرواز درمى آیم. بچه گنجشك مغرور، بال هایش را گشود و تصمیم گرفت با پرنده‏ى ناشناس مسابقه بدهد؛ در حالى كه نمى‏دانست آن پرنده، همان بازى است كه مادر و دوستانش؛ خطر آن را به او گوشزد كرده‏اند. »باز« كه مى‏دید در برابر گنجشك نادانى قرار گرفته؛ همچنان اوج مى‏گرفت و گنجشك كوچولو، به تقلید از او، بالاتر و بالاتر مى‏رفت. ناگهان احساس كرد كه خیلى سردش شده و به سختى مى‏تواند نفس بكشد. با خودش گفت: »بهتر است برگردم.« امّا دیگر خیلى دیر شده بود! لحظه‏اى بیش نگذشت كه »باز«، گنجشك كوچولوى مغرور را با چنگال‏هاى تیزش اسیر كرد و در حالى كه در دل خرسند بود و مى‏خندید، گفت: - گنجشك كوچولوى نادان! امروز چه طعمه‏ى خوب و لذیذى به دست آوردم





نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:دوشنبه 4 اردیبهشت 1391-10:27 ب.ظ

گریه‏ى فرشته‏ها ! ( در شهادت بانوی آب و آفتاب )

 

 

  مادر! مادر! مادر!

  اینك در خانه‏ى  ما، غوغایى به پاست. این خبر در همه جاى شهر پیچیده:«دختر رسول خدا (ص) در گذشته است!» گروه گروه از مردان و فوج فوج اززنان به سوى خانه‏ى ما مى‏آیند. من و برادرم حسین، مثل همه‏ى مردم بى تابیم. همه چشم دارند تا توفیق تشییع پیكر پاك مادرمان را پیدا كنند. امّاابوذر به آگاهى مردم مى‏رساندكه:

  «فعلا جنازه‏ى دختر گرامى و عزیز پیامبر به خاك سپرده نخواهد شد.» پدر صبر مى‏كند تا مردم كاملاً پراكنده شوند، شب به نیمه برسد و او بتواند به وصیت مادر، عمل كند.

  همه غمگین هستیم امّاپدر با همه‏ى توان و تحملّى كه دارد، بسیار افسرده و پژمرده است. پیش از این یك بار دیگر در غم فراق جدّمان رسول خدا(ص) بى تاب شده و اینك یار و دلدار خود را از دست داده است!

 پیامبر كه در گذشت، دخترش تنها تكیه گاه و یاور پدرمان على بود. امّا اكنون دیگر پدر این پشتوانه را هم ندارد! نیمه شب نزدیك است. پدر، بدن همسرش را غسل داده و در كفن پیچیده. او من و برادر و خواهرانم را صدا مى‏زند:

  - حسن، حسین، زینب، ام‏كلثوم، سكینه! بیایید براى آخرین بار مادرتان را ببینید!

  بوى كافور، فضا را پر كرده. چشم ما كه به سیماى ملكوتى مادر مى‏افتد، ناله‏مان بلند مى‏شود. من و برادرم حسین بى اختیار خودمان را روى جنازه‏ى مادر مى‏اندازیم.

  سینه‏ى پدر، پراز ناله است و دیدگان او پر اشك! ناگهان حادثه‏یى شگفت، روى مى‏دهد. بندهاى كفن باز مى‏شود. مادرمان ناله‏یى سر مى‏دهد. بعد هم دست‏هایش را دراز مى‏كند. من و حسین را مى‏گیرد و به سینه‏ى خود مى‏چسباند.

  در این هنگام‏هاتفى ندا مى‏دهد كه:

  - اى على! حسن و حسین را از روى بدن مادر بردار، كه فرشتگان آسمان گریستند! و دوست مشتاق لقاى دوست خویشتن است.

  پدر، با دلى سوزان و اشكى ریزان، ما را كنار مى‏كشد و شعر پرسوز و گدازى را زمزمه مى‏كند. آن گاه همراه با پدر، ابوذر، سلمان، عقیل، عمّار، مقداد و چند تن دیگر، بر بدن مادر نماز مى‏گزاریم و همان نیمه شب بر اساس وصیّت مادر، او را به خاك مى‏سپاریم.

  پدر، چندین قبر در اطراف مزار مادرمان درست مى‏كند و بر روى آن ها آب مى‏پاشد، تا مشخص و معلوم نشود كه قبر دختر پیامبر خدا )ص( كدام یك از آن هاست! و این آخرین سند مظلومیّت مادرمان زهراست! پس از دفن مادر، پدر، دل سوخته و غمین، و با حالتى غریب بر زمین مى‏نشیند و خطاب به آن مى‏گوید:

  - اى زمین! این دختر رسول خداوند است كه پیش من به امانت بود. اینك آن را چون ودیعه یى به دست تو مى‏سپارم. از او، خوب نگهدارى كن.

  پدر هر از گاهى، در رثاى عزیزِ از دست رفته‏اش سوك سروده‏یى را زمزمه مى‏كند. مثلا مى‏گوید:

 -  از دست دادن دارایى اهمیّتى ندارد. امّااز دست رفتن دوستان عزیز و گرامى جبران‏ناپذیر است.

  این است، آنچه خواب و راحتى را از من ربوده و قلبم را در آتش فراق شعله ور ساخته است!

  مادر جان! دورى از تو براى ما بسیار دشوار و توان فرساست. امّایاد و راه تو هماره در همه سوى دنیا برپاست.

  مادرم! تو یاس سپید و خوشبویى بودى كه خداوند تو را از بهشت براى مردم فرستاده بود. تو وظیفه‏ى خودت را به خوبى به انجام رسانیدى و تا سرحدّ توان به عطر افشانى پرداختى. گرچه مردم این زمانه، حرمت تو را شكستند و وجودت را پاس نداشتند. امّا تردید ندارم كه از این پس، مردم روزگاران، نام مطهّر تو را بر زبان خواهند داشت، مهرت را در دل خواهند پرورانید و بهشت را به‏بهاى پیروى از آرمان‏ها و راه و شیوه‏ى زندگانى تو، براى خویشتن خواهند خرید!

 

                           برشی از کتاب شاخه ی طوبا نوشته ی جواد نعیمی

 

 





نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:دوشنبه 4 اردیبهشت 1391-02:58 ب.ظ

"مروارید"یک صد و ششمین اثر جواد نعیمی منتشر شد.

106- مروارید

نوشته ی جواد نعیمی

تصویر گر : مریم روحی

ناشر : صبرا

شمارگان: 5000 نسخه ی خشتی

بها: 1400 تومان

کتاب مروارید که برای گروه سنی الف وب ( کودکان پیش دبستانی و دانش آموزان سال های اول دبستان) نگارش یافته ، در قالب چند داستان بسیار کوتاه تمثیلی به تبیین مساله ی حجاب  به زبان کودکانه می پردازد .این اثر در دوازده صفحه ی خشتی به صورت مصور به وسیله ی انتشارات صبرا در مشهد منتشر شده است.

نشانی نشر صبرا این است :

مشهد : بلوار قاضی طباطبایی8 - شماره ی 1/6 -  تلفن7263663 - فاکس 7120468





نویسنده :جواد نعیمی
تاریخ:پنجشنبه 31 فروردین 1391-12:01 ق.ظ

ما طالب ظهوریم / بر گرفته از کتاب" در پی محمل جانان" / نوشته ی جواد نعیمی


 

 ما را دلى است كه به دلدار سپرده‏ایم. به آن یار غایب كه حضورش در اندیشه و قلب و خون ما متجلى است.

 این آرزوى سبز ماست كه باران نگاهش را به حاصلخیز كردن مزرعه ی جان‏هاى‏مان فراخوانیم و در دریاى محبتش غرق شویم!

 طلعت زیباى دوست، طلیعه ی طالع ماست و هواى پریدن به كوى او، عشق مقدس و درون مایه ی گرانْ‏قَدر ما به شمار مى‏آید.

 اى كاش همین جمعه كه در پیش روى ماست، جمعه ی دیدار یار باشد!

 لب‏هاى احساس ما همواره با ترنّم نام و یاد آن محبوب دل‏ها متبرك مى‏شود و چهره ی جان‏مان از فروغ خوبى‏هایش با نشاط مى‏گردد.

 یاد او، بذر صفا و سادگى و صداقت و فرزانگى را در دل‏ها و اندیشه‏ها مى‏افشاند و به ثمردهى مى‏رساند.

 ظهور او، نشانه ی رحمت دیگرى از خداوند است و ماهمواره دعا مى‏كنیم كه لایق رحمت خدا باشیم.

 هر كس و هر چیز كه در انتظار طلوع سپیده و سرسبزى نباشد، بدون تردید، سهمى از حیات نیافته است!

 ولایت، سرچشمه ی همه ی زیبایى‏ها، زندگى‏ها و زایندگى‏هاست و ما به پاس برخوردارى از این نعمت گرانْ‏سنگ، خداى را شاكریم.

 راز رویش جوانه‏ها و جوشش چشمه‏ها، رمز مانایى جهان و پایدارى خاك و افلاك، در بركت وجود مبارك مولاست.

 یارب! ما را بر این عشق و آرمان، بر دلبستگى به امام زمان(عج) همواره پایدار و جاویدان بدار ورهبر معظم انقلاب اسلامی ما را تا ظهور دولت یار به سلامت نگه دار.

 ما، پیوسته این دلبستگى های خویش را به یاد مى‏آوریم و امیدواریم توفیق یابیم كه همیشه از منتظرانِ صالحِ مصلحِ جهان باشیم و بر این میثاق پایدار بمانیم.







  • تعداد صفحات :43
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...