برگزیده ی آثار جواد نعیمی
شنبه 27 مرداد 1397 :: نویسنده : جواد نعیمی

 

      دشمنان خدا كه هرگز تاب تحمل حق را ندارند و از گسترش دانایى و معرفت و فضیلت بیم دارند، همواره در پى از میان بردن نشانه‏ هاى حق و درستى و راستى‏ اند. سرانجام در زمان حاكم ستمگر اموى یعنى هشام بن عبدالملك، به دستور او، امام باقرعلیه السلام را مسموم كرده و به شهادت مى ‏رسانند!

    امام صادق‏ علیه السلام مى ‏فرماید: پدرم در آستانه‏ ى شهادت، غلام‏ هاى بدِ خودش را آزاد كرد و خوب‏ ها را نگاه داشت. پرسیدم: پدر جان! چرا بدها را، رها مى ‏كنى و خوب‏ ها را نگاه مى ‏دارى؟

    فرمود: «اینان [بدها ] ممكن است كمى از من دل‏‌گیر شده باشند. [دل‏‌گیرى آن‏‌ها را این گونه جبران مى ‏كنم]

    امام ششم ‏علیه السلام، هم چنین مى ‏فرماید:  

    در شام‏گاهِ شهادت پدر، نزد ایشان مى ‏شتابم، مى ‏بینم با كسى در حال سخن گفتن است، حال آن كه من آن شخص را نمى ‏بینم! پدرم اشاره مى ‏كند كمى دورتر بروم، امّا اندكى بعد كه بار دیگر نزد پدر برمى ‏گردم، مرا مى ‏پذیرد و مى‏ فرماید:

   من امشب از دنیا خواهم رفت! هم‏ اكنون پدرم را دیدم كه شربت گوارایى را برایم آورد و من آن را نوشیدم. آن گاه، آن حضرت مرا به دیدار حق و رفتن به جهان جاوید، بشارت داد!

    امام دانایى و فضیلت و مهر، حضرت باقرعلیه السلام وصیت‏ هایش را مى ‏كند و چشم از جهان مى ‏پوشد   

    مردى كه چند فرسنگ از مدینه دور است به مدینه مى‏ آید و مى ‏گوید در خواب به من گفته شده كه برو و بر بدن «ابوجعفر» - امام محمد باقرعلیه السلام - نماز بگزار كه فرشتگان او را غسل داده‏ اند. هم اینك مى ‏بینم كه خواب ام راست بوده و امام‏ علیه السلام از دنیا رفته است.

    پیكر پاك امام محمد باقرعلیه السلام به خاك بقیع سپرده مى ‏شود و آن عزیز گرامى در كنار آرام‏گاهِ امام مجتبا ‏ و امام سجاد، كه درود خداوند بر آنان باد؛ آرام مى ‏گیرد.

    مدینه، یك پارچه غرق شیون و ماتم مى ‏شود! زمین و آسمان سیاه مى ‏پوشد. سیلاب اشك؛ دیده‏ ها و دل‏ ها را فرامى ‏گیرد و كبوترهایى چند بر بام خانه‏‌ى امام باقرعلیه السلام غمگنانه بق‏ بقو مى ‏كنند!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

   هر چند که تاریخ نگاران، درباره‌ی چه گونه گی شهادت و قاتل پیشوای دین مبین، نور آسمان و زمین، حضرت امام نهمین، نظرهای گوناگونی ارایه کرده اند، اما مشهورترین گزارش آنان، بدین نکته اشاره دارد که همسرِ بی وفا، منحرف و قدر نشناس ایشان، یعنی ام الفضل- که از رحمت خدای به دور باد- به تحریک عمویش معتصم و به وسیله ی زهری که او برایش فرستاده بود، امام جواد جوان را مسموم کرده و به شهادت رسانید!

گفته می‌شود ام الفضل، با خورانیدن انگور رازقی زهر آلود به آن بزرگوار، به این کار ناپسند و خیانت آشکار دست یازید!

همین که زهر، در بدن مقدس امام کارگر و اثر گذار شد، ام الفضل دچار عذاب وجدان گردید و از جنایتی که مرتکب شده بود، اظهار پشیمانی کرد. اما، دیگر؛ کار از کار گذشته بود و او چاره ای جز نالیدن و گریستن برای خویشتن نمی یافت! در همین هنگام، امام همام علیه‌السلام رو به هم سرِ بد کردار و خیانت کار خود کرد و به او فرمود:

 -  اکنون که دست به کشتن من زده ای، می گریی؟!   

سپس افزود:

 -  به خدا سوگند، به بیماری و بلایی درمان ناپذیر؛ مبتلا خواهی شد!

   پس از شهادت امام جواد- که بر او هزاران بار؛ درود باد- در بخشی از بدن ام الفضل، بیماری ویژه ای پدیدار شد که هیچ پزشک و دارویی نتوانست آن را درمان کند یا بهبود بخشد. او به ناچار، همه‌ی دارایی خویش را خرج معالجه ی خود کرد، اما کم ترین ثمری برایش نداشت و سرانجام؛ چنان تهی دست و بی چاره شد، که به ناچار دست گدایی به سوی این و آن دراز می‌کرد. در پایان هم با بدترین وضع و بدبختی فراوان و در شمار زیان کاران این جهان و آن جهان، از دنیا رفت!

   باری، با شهادت جوان ترین امام معصوم علیه‌السلام، سیاهی اندوه؛ بر کران تا کران روزگار سایه افکند. زمین نالید! آسمان گریست! نخل ها، مویه کردند! مهر و ماه، غم گنانه تابیدند! نسیم بی‌تاب شد! مؤمنان احساس یتیمی‌کردند و همه و همه چیز، رنگ عزا به خود گرفت.

   پیکر پاک امام شهید را در روستایی به نام« شونیز » در نزدیکی بغداد، چون خورشیدی تاب ناک؛ به دل خاک، سپردند! این روستا که در شش کیلومتری شهر بغداد قرار داشت و پیکر مطهر هفتمین پیشوای شهید ما، حضرت امام موسی کاظم علیه‌السلام را نیز در برگفته بود، بعدها به کاظمین شهرت یافت.

   پرواز دسته ای از کبوتران نگران، از کنار مرقد رهبر جوان شعیان، گرد و خاک فراوانی را به آسمان، بلند کرد که با اشک و آه و ناله ی نوحه گران مسلمان، در هم آمیخت و تلخابه ی اندوه را در همه جای جهان فرو ریخت...

        برشی از کتاب قصه‌های زندگانی امام جواد علیه السلام؛ نوشته‌ی جواد نعیمی                  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بوی عطر و صدای هلهله و سلام و صلوات در کوچه پیچیده بود، که مادربزرگم «پسنده» رو به من کرد و گفت:

- خدیجه! نوه‌ی عزیزم! نمی‌دانی دیشب چه خواب عجیبی دیدم!

پرسیدم:

- چه خوابی، بی‌بی؟!

مادربزرگ، آه بلندی کشید و گفت:

- کاش او را در بیداری می‌دیدم! سیدی نورانی و بزرگوار به محلّه‌ی ما آمده بود. نمی‌دانی چه شکوه و عظمتی داشت، آن مرد بزرگ!

به آرامی سرم را تکان دادم و گفتم:

- اتفاقاً این روزها، کاروانی از حجاز به شهر ما آمده. یعنی وجود مقدس و نازنین امام رضا علیه‌السلام نیشابور ما را نورباران کرده است! هم اکنون نیز، انگار آن بزرگوار در محله‌ی ماست و به این سو؛ می‌آید. چون صدای مردم که پیوسته برای سلامتی ایشان صلوات می‌فرستند، به خوبی به گوش می‌رسد

مادربزرگم سخن مرا قطع کرد و با ناباوری پرسید:

- راست می گویی ننه؟! یعنی خواب من راست و درست بوده است؟!

سپس بی‌درنگ چادرش را بر سر انداخت و از خانه بیرون رفت. من هم در پی او روان شدم. چیزی نگذشت که سیمای ملکوتی امام علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام از دورنمایان شد. اندکی بعد هم، امام درست روبه روی در خانه‌ی بی‌بی پسنده، از اسب فرودآمد، به مادربزرگم سلام کرد و جویای حال وی شد.

مادربزرگ که سر از پا نمی‌شناخت، بریده‌ بریده گفت:

- آقا قربان شما بروم لطفاً به خانه‌ی ما بیایید! ...بیایید مهمان من باشید

حضرت رضا-که درود بی‌شمار، نثار آن مولا- با مهربانی دعوت مادربزرگ پیرم را پذیرفتند و به داخل خانه آمدند. آن بزرگوار در حیاط خانه‌ی مادربزرگ، نهال بادامی را کاشتند. آن نهال کوچک، خیلی زود رشد کرد، به یک درخت بزرگ تبدیل شد و بادام زیادی داد مردم، همین که از این مساله آگاهی یافتند، پیوسته به خانه‌ی مادربزرگ من می‌آمدند و برای تبرک جویی و نیز برای شفای بیماران خود، از آن بادام‌ها می‌بردند. بیماران هم با خوردن بادام‌های متبرک، به زودی بهبود می‌یافتند. این ماجرا به مدت یک سال [تا زمانی که آن درخت خشکید.] ادامه داشت!

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 

فروغ‌ عشق‌

شگفتا شهرهای‌ مشهد و قم‌
كبوتر در كبوتر شوق‌ِ مردم‌
در آن‌ جا، نورِ دخت‌ِ ماه‌ِ هفتم‌
در این‌ جا هم‌ فروغ‌ عشق‌ هشتم‌

هم‌ چون‌ كبوتر

به‌ سویت‌ پر كشم‌ هم‌ چون‌ كبوتر
الا معصومه‌ی‌ موسی‌ بن‌ جعفر!
تو ای‌ محبوبه‌ی‌ درگاه‌ داور
شفاعت‌ كن‌ مرا در روز محشر

 

كاروان‌ دل‌

كوچك‌ترین‌ دانه‌ی‌ تسبیح‌ عارفانم‌!

آن‌ها كه‌ به‌ یمن‌ وجودت‌

عاشقانه‌ گِرد نخی‌ می‌چرخند،

در یك‌ جا - در پناه‌ تو!-

آن‌ها كه‌ نشسته‌ اند

تا كسی‌ بگوید: قم‌!

آن‌ گاه‌ همه‌ با هم‌ بر خیزند

و كاروان‌ دل‌ خویش‌ را

روانه‌ی‌ كوی‌ تو كنند، ای‌ بانو!

                          از سروده‌های جواد نعیمی( خادم فرهنگ رضوی)






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 17 تیر 1397 :: نویسنده : جواد نعیمی

 

 ...  باد، مویه می کرد. نخل ها، سر بر شانه خم کرده بودند، پرنده ها، غم‌گنانه؛ بال، بال می زدند ... سر تا سر شهر یک پارچه عزادار بود... مردم شیون می‌کردند و در مصیبت از دست دادن امام ، ره‌نما و پیشوای خویش به شدت می گریستند!

   ابوبصیر، یار باوفای پیشوای ششم، با خود اندیشید: «بهتر است به منزل امام بروم و به همسر آن بزرگوار، تسلیتی بگویم.»

   به دنبال این فکر، ابوبصیر؛  ناراحت و غم‌گین، راه خانه ی امام را در پیش گرفت... همین که چشم‌اش به جای خالی حضرت صادق علیه السلام افتاد، آه از نهاد برآورد؛ از خود بی خود شد و باران گریه از دیدگان اش باریدن گرفت! ابوبصیر در یک سو،  می گریست و ام حمیده همسر امام علیه السلام در سوی دیگر اشک می ریخت.

   اندکی بعد که آن دو کمی آرام گرفتند، ام حمیده رو به ابوبصیر کرد و گفت :

-       ای ابوبصیر! می دانی به هنگام درگذشت امام، چه پیش آمد؟

-       نه !  چه طور مگر؟

 -   اگر این جا بودی، به راستی شگفت زده می‌شدی ! زیرا در آخرین لحظه‌ها، امام صادق علیه السلام دیده‌گان خود را گشودند و فرمودند : « بگویید همه ی خویشاوندان به این جا بیایند! »  هنگامی‌که همه گرد آمدند، نگاه آن بزرگوار بر روی همه ی آن‌ها چرخید و لب‌های مبارکش به حرکت در آمد. همه، سراپا گوش شده بودند. حضرت، در آن موقعیت ویژه، این جمله را فرمودند :

-       شفاعت ما [ امامان]  به کسی که نماز را سبک بشمارد، نمی رسد !

   ابوبصیر در حالی که دوباره چهره اش بارانی شده بود، جمله ی امام صادق علیه السلام را زیر لب زمزمه کرد :

      «شفاعت ما [ امامان]  به کسی که نماز را سبک بشمارد ، نمی رسد!»

         برشی از کتاب قصه‌های زندگانی امام جعفر صادق علیه السلام .نوشته‌ی جواد نعیمی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 

                                                              

پدر گفت: بچه‌ها آماده باشید، می‌خواهیم برویم!

بچه‌ها، خوش‌حال و شادی کنان لباس پوشیدند و در عرض چند دقیقه آماده شدند. پسرک، دست در دست پدر نهاد و دخترک هم‌راه مادر؛ به راه افتاد. ساعتی بعد، بچه‌ها با مامان و بابا از پلکان هواپیما بالا می‌رفتند. هنوز می‌توانستی لب‌خنده‌های شاد کودکانه را ببینی.

دقایقی بعد، پرنده‌ی آهنین‌بال؛ پر گشود و ده‌ها مرد و زن و کودک را با خود، به دل آسمان برد. پسرک بر صندلی تکیه زد و با نگاهی عمیق به چهره‌ی پدر، از او پرسید: بابا! کی می‌‍رسیم؟ پدر خندید و گفت: هنوز که تازه از زمین بلند شده‌ایم! دخترک هم به دامان مادر آویخت و با لحنی کودکانه و مهربانانه گفت: مامان! می‌خواهم برای دختر خاله‌ام؛ یک هدیه‌ی قشنگ بخرم و برایش بیاورم. مادر، لب‌خند رضایت بخشی زد و سرش را به علامت موافق بودن، تکان داد.

آن روز اگر درهواپیما بودی و از چشم بچه‌ها به دنیا نگاه می‌کردی، همه جا و همه چیز را شاد و کودکانه می‌دیدی. هر کودکی اندیشه‌ای در سر داشت. شاید بچه‌ای به روزهای باز شدن مدرسه فکر می‌کرد، خودش را در میان هم‌کلاسی‌هایش می‌دید و برای دوستانش از خاطرات سفر خویش می‌گفت. شاید هم کودکی؛ هم‌بازی‌ها و بچه‌های همسایه‌شان را به خاطر می‌آورد، که حالا داشتند بدون او؛ با هم، بازی می‌کردند.

بچه‌ها درآسمان، وبا رویا و اندیشه های خاص خود، سواربرگرده‌ی پرنده ای آهنین به سوی مقصدپیش می رفتند. سفر چه خوب است. به ویژه وقتی که مامان و بابا و خواهر و برادر، هم‌راه آدم باشند.

دل‌های کوچک بچه ها را شادمانی پر کرده بود. بزرگ‌تر ها هم هریک به کاری مشغول بودند. یکی روزنامه می خواند، دیگری با همسرش حرف می زد. آن یکی ازپنجره‌ی کوچکی که در کنارش بود، به آبی آسمان و آب‌های آبی پایین، نگاه می کرد که ... ناگهان پرنده آهنین بال تکان  سختی خورد، و دیگر هیچ کسی، هیچ چیز نفهمید! دیگر نه کسی روزنامه می خواند، نه کسی با همسرش حرف می زد، نه کسی از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، نه بر لب‌های کودکی گلِ خنده می رویید! اصلا دیگر نه کسی بود، نه پنجره ای، نه پرنده‌ی آهنین و نه حتی کودکی! همه چیز درهم شکسته شده بود. همه چیز نابود شده بود! پرنده‌ی آهنی هم قطعه قطعه شده بود و بدن‌های پاک و معصوم کودکان، به مهمانی آب‌های خلیج فارس رفته بود! جسد کودکان شهید، این‌جا و آن‌جا، روی آب‌های آبی، با بدن‌های تکه پار‌ه‌ی پدرها و مادرها به هم می خوردند. انگار که بچه ها باز هم می خواهند دست پدررا در دست بگیرند،یا به دامان مادر بیاویزند، و باز هم بپرسندکه: کی می رسیم؟!

این فاجعه، باز هم به دست شیطان بزرگ، آمریکای جنایتکار و ضد بشر، صورت گرفت. آمریکا، این جلادقرن، که از گسترش آیین اسلام وبیداری مسلمانان جهان، سخت می ترسد، این بار هم با خشم کینه نسبت به انسان‌های مومن و بی گناهی که دوست دارند آزادومستقل زندگی کنند، و زیر بار  زور نروند،آن‌ها را معصومانه و مظلومانه به شهادت رسانید.

حتما تو دوست عزیز هم، از این جنایت شیطان بزرگ،آمریکای پلید،حسابی ناراحت شده ای  و لابد حالا دیگر به خوبی می دانی که چرا ما با آمریک امبارزه می کنیم. چون آمریکا دشمن سر سخت ماست. آمریکا دشمن امت مسلمان وآیین اسلام است . آمریکا دشمن آگاهی و بیداری است. آمریکا دشمن همه‌ی مردم آزاده و دشمن همه‌ی کودکان و نوجوانان مسلمان و انقلابی است. پس بیا بازهم با دشمن  همه ی آزادگان، و با آمریکای جهان‌خوار، مبارزه کنیم و یک صدا فریاد بر آوریم که :" مرگ برآمریکا!"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


     نفست روح اللهی است و اندیشه ات با بهار، برابر! گام هایت برادر استواری است و سخنانت رهاننده ی دل ها و جان ها از تنگنا و انجماد و افسردگی!

   نام تو، سپیدار بلند سرای عشق است.تو رمز وحدت آلاله هاو شقایق هایی! تو آیینه ی تابناک صفایی! تو سرچشمه هی برکت مایی! یار بزرگ و یادگار صنوبر همیشه سبز این روزگارانی! تو نوری، توعشقی، تو فروغی، تو فواره ی یادهای بلندی!

   از تو آفتاب می بارد و سر سبزی و سر افرازی می تراود! تو ما را به اوج کبوتران بلند پرواز، هدایت می کنی. کشتی ما را به سوی سواحل آزادگی و مقاومت می رانی و چشم های ما را سمت و سو می بخشی.

انگشت اشاره ات، پلیدان را به ما می نمایاند و شب اندیشان را رسوا می سازد.

   هر واژه ات، مشعل فروزانی است که به دل های مومنان قوت و قدرت و گرمای ایمان هدیه می دهدو زلالی اندیشه های ناب را نمایان می سازد.

   تو، می هوشیاری به ما می نوشانی و شهد معانی نورانی را در ذایقه های ما جاری می سازی. تو بارقه ی حیات مایی! تو بیداری تابناک جهانی  و دست ها و دیده های ما برای بهره وری از سر سبزی و زندگانی و شکوفایی هماره جویای نگاه گرم و خورشیدی توست.

   رهبرا! ای سید بزرگوار! تن پوش تو سپیده است و از تراوش دریای وسیع دلت، باغ آبی ایمان به گل می نشیند و طراوت می پذیرد. ای عطر محراب! ای تمامی نمای ایثار! ای شاخساران پر بار بیداری! ای افق روشن دلیری و آزادگی! تو همواره اندیشه و گفتار و رفتار ما را تصحیح می کنی و صلای صواب و صلاح در می دهی. تو یادمان همه ی شرافت ها و فضیلت هایی. قامتت، قیامتی از شور و عشق و صلابت و وارستگی است.

نفست روح اللهی است و اندیشه ات با بهار، برابر! گام هایت برادر استواری است و سخنانت رهاننده ی دل ها و جان ها از تنگنا و انجماد و افسردگی! نام تو، سپیدار بلند سرای عشق است.تو رمز وحدت آلاله هاو شقایق هایی! تو آیینه ی تابناک صفایی! تو سرچشمه‌ی  برکت مایی! یار بزرگ و یادگار صنوبر همیشه سبز این روزگارانی! تو نوری، توعشقی، تو فروغی، تو فواره ی یادهای بلندی .از تو آفتاب می بارد و سر سبزی و سر افرازی می تراود! تو ما را به اوج کبوتران بلند پرواز، هدایت می کنی. کشتی ما را به سوی سواحل آزادگی و مقاومت می رانی و چشم های ما را سمت و سو می بخشی. انگشت اشاره ات، پلیدان را به ما می نمایاند و شب اندیشان را رسوا می سازد.

هر واژه ات، مشعل فروزانی است که به دل های مومنان قوت و قدرت و گرمای ایمان هدیه می دهدو زلالی اندیشه های ناب را نمایان می سازد.واژگان نابت پیوسته در گوش های جان ما؛ جاری باد...

   ای ماه والا! ای مهر تابناک و زیبا! برق خورشیدی حضورت را هماره بر ما بتابان و ساغر امیدمان را پیوسته از عطر دیدار، فیض گفتار و رایحه ی کردار والای خویشتن،  سرشار بگردان! تنت به ناز طبیبان، نیازمند مباد و دست های پاک و گران قدرت؛ تا سپردن پرچم به دست های حضرت موعود، در اهتزاز باد!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

باغ مهتاب: کتاب‌ها و نوشته‌های جواد نعیمی

             در پیام‌رسان‌های ایرانی

                        سروش:

https://sapp.ir/javadnaeemi      

  آی گپ:

https://igap.net/javadnaeemi   

   ایتا: 

https://eitaa.com/javadnaeemi

   بله:

https://ble.im/javadnaeemi       

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 

 انسان بی موضع، بی هویت است! کسی است که از توانایی شناخت حق و باطل برخوردار نیست.

قدرت میزان یابی و سنجش خوب و بد را ندارد و با معیارهای شناسایی حق و ناحق بیگانه است.

   انسان بی­ موضع، یعنی انسانی بدون دغدغه، فاقد شناخت و بدون بصیرت! کسی که راه و بیراهه را نمی‌­شناسد و از پذیرش مسئوولیت می­‌هراسد! چنین کسی توان بهره وری از خرد و ارزیابی درست مسایل را ندارد و در واقع  نه برای خودش احترام قائل است و نه برای دیگران!

   انسان بی موضع، غریبه ای در حیات است! او از داشتن شاخصه ها، آثار و ثمرات رشد و پویایی و بالندگی محروم می‌­ماند و از رویارویی با تباهی و زشتی ها باز می­‌ماند!

   انسان بی تفاوت و بی موضع، راه رشد و سازندگی و تعالی و کمال را بر روی خویشتن می­‌بندد و پیوسته در پیله­‌ای خود ساخته، تار تنهایی گرداگرد خود می­‌تند!

   انسان بی موضع از فرآیند بلوغ فکری بی بهره بوده و بر سر دوراهی ها قدرت انتخاب ندارد و پیوسته در صحنه­ ی زندگی سرگردان و معطل می­‌ماند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 105 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


جواد نعیمی
نویسنده،پژوهشگر، ویراستار
متولد مشهد، 1335
دارای حدود یک صد و سی کتاب چاپ و منتشر شده برای کودکان و نوجوانان و بزرگ سالان.
دارنده ی گواهی نامه ی درجه ی دوی هنری در زمینه ی ادبیات داستانی.
خادم برگزیده ی فرهنگ رضوی (1395)
دارنده ی بیش از یک صد و بیست لوح تقدیر و تقدیر نامه از مراکز گوناگون فرهنگی برای فعالیت های نگارشی و فرهنگی.
و...

مدیر وبلاگ : جواد نعیمی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

محکوم کردن توهین به پیامبر

align="center">



فال حافظ


تصاویر زیباسازی نایت اسکین
code By 20Tools.com -->