تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-10:34 ب.ظ
توسن كلام را به نام تو، زین مىكنم، اى مولاى عشق و عاطفه و ایمان! اى سوار مشرقى! اسب باد پاى پویههاى دلم را به سمت آمدن تو مىرانم و مىدانم كه در یك روز دوست داشتنى، نگاه نافذ تو، همه جا را سرسبز خواهد كرد.
مىدانم كه مىآیى و دست نوازش بر سر بشر مىكشى، كدورت همه پلیدىها را از پىِ بناى جهان مىزدایى و آیینه روشن و بىغبار دین را در برابر چهره انسان مىگیرى.
اى مولا! سر انگشتان شفابخش تو، سبزینه سراسر دنیاست. هرگاه، نیمنگاهى به سوى ما روانه كنى، روانِ ما، در گلزار طلوع و تجلى، از همه نژندىها و پژمردگىها، رهایى مىیابد.
اى امام همه عاشقان! شیفتگان تو، هر جمعه «ندبه» مىكنند و از آفریدگار خویش توفیق دیدار تو را مىطلبند و هر شنبه از تداوم غیبت، دلگیر مىشوند!
اى آفتاب! مىدانیم كه همچنان بر ما مىتابى، كه اگر جز این مىبود، نابودى، سرنوشت محتوم ما بود، اما از آن دلتنگیم كه چونان خورشیدى از وراى ابرها، به ما نور مىبخشى، حال آن كه ما عاشق جمال تو هستیم و مىخواهیم چهره زیبا و دلربایت را از نزدیك ببینیم و با رؤیت خورشیدِ رویت، غرق شور و شگفتى و شادى شویم. این تمنّاى ما را به استحضار حضرت حق برسان و دستهاى نیاز ما را، خالى برمگردان. به حقّ همه طالبانِ ظهور یار و همه عاشقان بوسهزدن بر دستهاى دلدار!
تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-01:11 ق.ظ
گلی محبوس در خاك
- در گلدان -
نگاهی جستجوگر داشت
و از یك پنجره
- یك قاب -
فضای آسمان را سخت میكاوید
میبویید!
دل، اما
- این دل من -
این وسیعِ آسمانی
تمام حجم چشم انداز خود را، دلِ سردِ زمین میدید!
تاریخ:پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391-10:39 ب.ظ
از وقتى دخترك زیباى ما، طاهرهى عزیزمان به دنیا آمده، من و تو، حال و هواى دیگرى یافتهایم. من، فاطمهى زهرا را بسیار دوست مىدارم و تو نیز همواره او را دوست مىدارى. پیوسته وى را به سینهى خود مىچسبانى و بر دستهاى كوچكش بوسه نثار مىكنى...
راستى چرا او را فاطمه نام دادى؟ وقتى این را از تو مىپرسند، پاسخ مىشنوند كه :
- فاطمه یعنى بریده و جدا شده. از چه چیزى ؟ از آتش دوزخ!
بعد هم ادامه مىدهى:
- فاطمه و پیروان او از آتش به دورند. آن ها به دوزخ نخواهند رفت.
یا محمد! از زمانى كه دو پسرمان قاسم و عبدالله با زندگى وداع كرده و از دنیا رفتهاند، همیشه دشمنان تو را «ابتر» یعنى بى فرزند و بى نسل و نتیجه نامیدهاند. این زخم زبان زدنها و هذیانگویىها، اكنون با میلاد خجستهى فاطمهى عزیز، بى ثمر شده و براى دشمنان ما، روسیاهى و شرمندگى به بار آورده. زیرا خداوند مهربان، در قرآن فاطمهى ما را »كوثر« یعنى خیر زیاد و فراوان نامیده است و خطاب به تو فرموده: انّا اعطیناك الكوثر... اى پیامبر! ما به تو كوثر بخشیدیم - فاطمه را به تو دادیم - پس براى پروردگارت و در پیشگاه او نماز بگزار - و به پاس این نعمت گران قدر - شترى قربانى كن. همانا دشمن كینهتوز تو ابتر است.
همسرم! اكنون در حالى كه مردم نادان شهر ما، وجود دختر را براىخود ننگ مىدانند و آن را زشتى و بدنامى مىخوانند و در شرایطى كه هر گاه خبر به دنیا آمدن نوزاد دخترى را مىشنوند، رنگ چهره شان از خشم ونفرت تغییر مىكند، سیاه و كبود مىشوند و با سنگدلى هر چه تمامتر، فرزندان دختر خود را، زنده زنده در زیر خاكهاى گورستان پنهان مىسازند. تو، به دختر خویش افتخار مىكنى تا با این فرهنگ نادرست، مقابله كنى.
هم خداوند، فاطمه را برگزیدهى زنان جهان قرار داده است و هم تو او را یكى از بهترین زنان بهشتى خواندهاى. تو گفتهاى كه: «برترین زنان اهل بهشت چهار تن هستند : مریم، مادر حضرت عیسى (ع)، آسیه، همسر فرعون، من - خدیجه - همسر تو ، فاطمه دخترت»
همچنین دربارهى دخترمان، این سخن دل انگیزت را از یاد نمىبرم كه مىگفتى:
- فاطمه روح من است. من بوى بهشت را از وجود او احساس مىكنم.
و من به عنوان همسر پیامبر اسلام، به خوبى مىدانم كه حرفهاى تو از روى هواى نفس نیست، بلكه آن چه مىگویى برآمده از وحى و الهام خداوندى است. پس هر چه تو بگویى، راست و درست است.
فاطمه، همواره از محّبت پدرانهى تو برخوردار بوده است، همچنان كه من هرگز مهر مادرى را از وى دریغ نداشتهام. تو، امّا او را بیشتر از همهى فرزندانت دوست مىداشتى.
من و دیگران، بارها سخنانى از این دست، از تو، دربارهى فاطمه شنیدهایم:
- گرامىترین و دوست داشتنىترین فرد خانوادهام، فاطمه است.
- خداوند گوشت و پوست دخترم فاطمه را تا استخوان، آكنده از ایمان كرده است. (او هرگز از اندیشیدن به خدا، غافل نیست).
- فاطمه پارهى تن من است. هر كس او را خوشحال كند، مرا شاد كرده و هر كه او را بیازارد، مرا آزار داده است.
- فاطمه پیشواى زنان جهان است و آنان را به بهشت رهنمون مىشود.
آرى، اى محمد! فاطمه، نور چشم من و توست. همچنان كه خورشیدى درخشان براى همهى مردم جهان، به ویژه براى مسلمانان به شمار مىآید.
برشی از کتاب شاخه ی طوبا نوشته ی جواد نعیمی
فرخنده میلاد حضرت زهرای اطهر(س) ، روز زن و روز مادر،ونیز سال روز میلاد بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی خجسته و گرامی باد.
تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-09:49 ب.ظ
تا آن جا كه مىتوانى در بزرگداشت معلّم بكوش، چه آن كه نزدیك بود معلّم فرستادهاى از فرستادگان حق و رسول وى باشد.
آیا تو هیچ كس را برتر از آن كه بذر اخلاق و علم را در جانها و دلها مىافشاند، مىشناسى؟
بار خدایا! تو منّزهى و نخستین معلّم آدم و آموزش دهندهى انسان با قلم هستى. تورات را به دستهاى موسى سپردى و وى را به هدایت بشر گماردى و فرزند مریم باكره و پاكدامن را همراه با انجیل به عنوان هادى انسان برگزیدى، پس آن گاه چشمههاى بیان و حكمت را از زبان خاتم پیامبران حضرت محمّد (ص ) جارى ساختى و قرآن مبارك را به دستهاى با كفایت و پربركتش سپردى تا راهنماى خلایق باشد.
آى انسان ها! به فرزندان خویش در خرد سالى انصاف بیاموزید تا در بزرگى، دژهاى استوارى براى دفاع از حق و عدالت باشند. چه آن كه انصاف و رعایت حقوق دیگران، امرى است كه نهاد هر آدمى زادهى راست رو و درست اندیش، بدان مىگراید و بذر عدالت را در سرزمین جانها مىكارد. اوست كه منطق انسان را تصحیح مىكند و آدمى را به اقناع دیگران قادر مىسازد و دستیابى وى را به اندیشهها و نظرهاى صائب، ساده مىگرداند.
و امّا علم، به تنهایى براى ساخت اجتماع انسانى و برترى اقوام، بسنده نیست و نقش اخلاق نیز در این میانه؛ بسیار با اهمیت است و امّتى كه از اخلاق برخوردار نباشد، بىگمان محكوم به فنا و نیستى است.
هر گاه مادران فرصت نیابند كه به فرزندان خود ادب و علم و معرفت بیاموزند، كودكان امروز ما، مردان نادان و بىفرهنگ فردا خواهند بود!
یتیم واقعى، آن كس نیست كه سایهى پدر و مادر را بر سر ندارد، بلكه یتیم به معناى راستین كلمه، كسى است كه مادرش از تربیت وى سر، باز زده و پدرش نیز از عنایت به وى و مهذّب ساختن او امتناع كرده باشد.
تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391-10:27 ب.ظ
تبت یدا ابی لهب و تب...
نفرین و ننگ بر ستیزه گران با خورشید
بریده باد زبان کشیش شومی
که با نور می ستیزد
و به قرآن مقدس ، اهانت روا می دارد!
پر شرر ترین شعله های آتش دوزخ
نثار لاشه های پلیدی از این دست
( چون این کشیشک کور نابخرد...)
که تجلی حق را بر تارک دنیا بر نمی تابند
و پاینده باد مکتب پر فروغ آیینی
که کتابش برای همیشه قرآن است
یعنی کتابی برای خواندن و اندیشیدن و عمل کردن
کتابی که سراسر روشنایی است و شگفتی و دانایی ...
تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1391-11:51 ب.ظ
|
بزرگ بود و از نوادر روزگاران: مردی كه از نبود ظاهری اش غمناكیم، مشعل افروز اندیشه ها، معلم بزرگ ما، استاد شهید، مرتضی مطهری. بزرگ مردی كه هم چون همه طلایه داران «نهضت های اسلامی در صدساله اخیر» ضمن تبیین خط و ربطی كه بایستی بر اندیشه و آرمان و زندگی انسان، حاكم باشد؛ پیوسته در جهت مبارزات فرهنگی، به جد می كوشید. استاد، از همان نخستین روزهای جوانی كه آشنایی با قرآن پیدا كرد و «سیری در نهج البلاغه» را آغاز نمود، با نگرشی ژرف بر مسئله «ختم نبوت» از خرمن فیض «پیامبر امی» خوشه ها چید و در پرتو همین «آشنایی با علوم اسلامی» بود كه انسان این روزگار را به اندیشیدن در خاستگاه وجودی خویش و سیر آفاق وانفسی فراخواند و چگونه زیستن را به آدمی یادآوری كرد. او، اوی بزرگ، فریادگر راستی و درستی بود و سعی وافری در گرایش دادن جوانان به سوی اخلاق اسلامی داشت. او، از سویی با نشان دادن نمونه ها و الگوهای اخلاق والا و از سوی دیگر با ارائه «اخلاق جنسی در اسلام و جهان غرب» راهبر جامعه به سوی تعالی شد. استاد گران قدر، نه تنها مسلمانان را با علوم اسلامی همانند عرفان و كلام و منطق و فلسفه آشنا كرد، بلكه با بیان دیدگاه های مختلفی هم چون «سیر فلسفه در اسلام»، «مباحثی اقتصادی»، «اصالت روح» و «نظرگاه اسلام پیرامون موضع گیری طبقاتی» زمینه های رشد و پرورش هر چه بیش تر مسلمانان را فراهم ساخت. شهید مطهری شیفته خاندان «وحی و نبوت» بود و در این راه «ولاءها و ولایت ها» را پذیرفته بود. او كوشش كرد تا «ماهیت نهضت امام حسین علیه السلام» و «قیام و انقلاب مهدی علیه السلام» را برای جامعه تبیین كند. جهان بینی استاد شهید و بزرگوار، «جهان بینی توحیدی» بود. هم از این روی، فریادهای روح والا و تلاش های ارزشمند آن عزیز را نه در «ده گفتار» و «بیست گفتار» كه در تمام طول زندگی پربركتش باید جست. آن بزرگ مرد، برای نجات انسان ها از غربزدگی و پوچ گرایی و رهایی از گنداب فلسفه هایی نظیر «ماركس و ماركسیسم» بسیار اندیشید و بسیار تلاش كرد و بسیار نوشت و به عنوان گامی در راه حفظ اصالت ها و معنویت ها «نظام حقوق زن در اسلام» و «مسئله حجاب» را مورد بحث و بررسی قرار داد. ر وان شاد مطهری، از روحی والا و از دانش و آگاهی بی نظیری برخوردار بود. او اگر به «اصول فلسفه و روش رئالیسم» نظر می انداخت، «انسان و ایمان» را هم مورد بررسی قرار می داد و با غور و تفحص، «سیمای انسان در قرآن» را نیز به نظاره می نشست و با تفسیر «سوره های قرآن» راه را از بی راهه جدا و مشخص می كرد. او سرانجام با «جهاد» بی نظیر فرهنگی و با برخورداری از جاذبه و دافعه، چنان از «جاذبه و دافعه علی علیه السلام» سخن راند كه مورد خشم و كین گروهك نابخرد فرقان، گروهی كه هیچ فرق میان حق و باطل را درك نكرده بودند، قرار گرفت و درواقع، نمونه و الگوی «شهید و شهادت» شد و به «زندگانی جاوید یا حیات اخروی» نایل گردید. و امروز، در جای جای میهن اسلامی ما، سخن از آزادمرد دانشمندی است كه عمری را در راه اعتلای فرهنگ اسلامی سپری كرد و راستی را كه سخن گفتن از ابعاد وجودی او، بسی دشوار است. بزرگ مردی را كه پاره تن امام «قدس سره» بود و فرزند عزیز او و خدمت گزاری برای اسلام و حوزه های علمیه، چه گونه باید ستود؟ خوب اگر گوش بسپاری، فریادش را از پس سال های خاموشی، به گونه ای رسا می شنوی كه می گفت: «اگر قرار است من زندگی خود را در راه جلوگیری از انحراف در اسلام، از دست بدهم؛ بگذار چنین باشد كه این بهترین شیوه مردن است.» مطهری به راستی معلم ما بود. نه معلم ما، كه معلم هر انسان آزاده و مسلمانی كه قصد دارد گام در راه خدا بگذارد. و بی جهت نبود كه امام راحل مان می فرمودند: «كتاب های این استاد عزیز را نگذارید كه با دسیسه های غیراسلامی فراموش شود.» یا: «او تنها شخصیتی است كه می توانم بگویم تمامی كتاب هایش بدون استثنا، خوب است.» استاد شهید ما، هم اكنون در پیشگاه «عدل الهی»، «داستان راستان» این امت شهیدپرور را زمزمه می كند. و راستی هم كه چه خوب و به جا و مناسب بود كه این روز را، روز شهادت شمع شبستان فرهنگ این قوم را، روز عروج و اوج مطهری را به نام «روز معلم» نامیدند و چه خوش تر آن كه این معلم شهید، الگو و اسوه همه معلمان و محصلان جامعه ما باشد و همگان در پیمودن راهی كه او رهرو آن بود، توفیق یابند و به تربیت نسلی كفرستیز، مقاوم، دلیر و استوار و رهرو راه الله و صراط مستقیم او بپردازند. بی جا نخواهد بود كه در پایان این مقال، برای معلم شهیدمان استاد مرتضی مطهری طلب علودرجات نموده و سپاس و درودی فراوان به پیشگاه همه معلمانی كه پاكند و مطهری وار در تلاش برای آموزش های اصیل به كودكان و نوجوانان و جوانان این مرزوبومند، تقدیم كنیم. |
|
تاریخ:شنبه 9 اردیبهشت 1391-01:39 ب.ظ
یک روز گنجشكى كه تازه پر و بالى درآورده بود ؛ تصمیم گرفت پرواز كردن رابیاموزد. به همین جهت بالهایش را باز و بسته مىكرد، اندكى مىپرید؛ اما همین كه مىخواست اوج بگیرد، نمىتوانست و به ناچار پایین مىآمد. گنجشك كوچولو، مثل گنجشكهاى بزرگتر، در مزرعه به دنبال یافتن دانههاى گندم یا جو و مانند اینها بود. امّا از یاد برده بود كه بال هایش هنوز ضعیف هستند و پرهایش كاملاً محكم و قوى نشدهاند و با چنین بال و پرهایى نمىتواند زیاد پرواز كندو به جاهاى دور برود. گنجشك كوچولو، بسیار مغرور بود و خیلى به خودش مىبالید؛ چون گمان مىكرد كه دیگر توان پرواز را یافته و مىتواند به هر طرف كه بخواهد برود. این بود كه هر روز به پرواز درمىآمد، امّاچون نمىتوانست از محّل زندگى اش دورتر برود، از این شاخه به آن شاخهى درخت مىپرید. از شاخهى پایینى به شاخهى بالاتر مىپرید، آن هم بر روى درختى بسیار پُر شاخه و برگ و سایه گستر. تعدادى از گنجشكها هم در اطراف گنجشك كوچولو جمع مىشدند، تا از او مراقبت كنند و در صورتى كه لازم بود كمكش نمایند. بچه گنجشك، با بهرهگیرى از این كمكها؛ فكر مىكرد دیگر خودش به تنهایى مىتواند پرواز كند و مهارت لازم را در این زمینه به دست آورده است. همین مسأله سبب مىشد كه او بیشتر و بیشتر مغرور شود؛ امّا گنجشكها هرگز فراموش نمىكردند كه سرانجامِ خودخواهى و غرور را، پیوسته به او یادآورى كنند. مادر گنجشك كوچولو هم به او مىگفت: »این خیلى خوب است كه از این جا به آن جا پرواز كنى و در همین نزدیكىها، در پى به دست آوردن آب و دانه باشى. امّا باید حواست كاملاً جمع باشد و با دقّت مواظب عقابها و بازها و مانند آنها باشى. اگر از این جا، خیلى دور شوى، ممكن است طعمهى باز یا عقاب بشوى و جانت را از دست بدهى.« گنجشك كوچولو كه باز، عقاب و این گونه پرندهها را نمىشناخت و تاآن زمان، آنها را ندیده بود؛ با خودش فكر مىكرد: - حالا دیگر من مىتوانم با هر پرندهاى مسابقه بدهم! این غرور بى جا، سبب مىشد كه سفارشهاى مادرش را فراموش كند و با خودش بگوید: - بازكیست؟ عقابكدام است؟ من از هیچ چیز نمىترسم و همین الآن مىتوانم به تنهایى اوج بگیرم و در دل آسمان آبى به پرواز درآیم. او به دنبال این فكر، بال مىگشود و پرواز مىكرد و بالا و بالاتر مىرفت. بچه گنجشك مغرور، با خودش مىگفت: - از پرواز در نزدیك زمین بدم مىآید. از زندگى و پرواز بین لانه و شاخههاى این درخت، خسته شدهام. تا كى باید همین جا بمانم. بهتر است آمادهى پرواز به دور دستها شوم... مدتى كه گذشت، زمستان با هواى سرد و بارانى اش پایان یافت و بهار، با خورشید خندان و آسمان صاف و زیبایش از راه رسید. گنجشك كوچولو هم با خودش فكر كرد: - چه هواى بهارى زیبایى است. بهتر است آن قدر پرواز كنم تا به ابرها برسم! در این هنگام بال هایش را گشود و به پرواز در آمد، تااین كه به بالاى درخت بلند رسید. در آن جا، چشمش به شاخههاى بلندتر و بالاترافتاد. هر طور بود خودش را به آنها رساند و شروع به آواز خوانى و جیك جیك كرد. گنجشك كوچولو براى خودش مىخواند و دُم مىجنباند و غرور همهى وجودش را فرامىگرفت. ناگهان، نگاهش به پایین افتاد و دید كه چند تا گنجشك روى زمین مشغول دانه چیدن هستند. بچه گنجشك همچنان كه آواز مىخواند و شاد بود، آنها رامسخره مىكرد! در همان زمان، پرندهى ناشناسى رادید كه بالهاى بزرگش را گشوده و در نزدیكى او با قدرت تمام، پرواز مىكند و اوج مى گیرد. بار دیگر غرور به سراغش آمد و با خودش گفت: - من كه از این پرنده چیزى كم ندارم، الآن مثل او به پرواز درمى آیم. بچه گنجشك مغرور، بال هایش را گشود و تصمیم گرفت با پرندهى ناشناس مسابقه بدهد؛ در حالى كه نمىدانست آن پرنده، همان بازى است كه مادر و دوستانش؛ خطر آن را به او گوشزد كردهاند. »باز« كه مىدید در برابر گنجشك نادانى قرار گرفته؛ همچنان اوج مىگرفت و گنجشك كوچولو، به تقلید از او، بالاتر و بالاتر مىرفت. ناگهان احساس كرد كه خیلى سردش شده و به سختى مىتواند نفس بكشد. با خودش گفت: »بهتر است برگردم.« امّا دیگر خیلى دیر شده بود! لحظهاى بیش نگذشت كه »باز«، گنجشك كوچولوى مغرور را با چنگالهاى تیزش اسیر كرد و در حالى كه در دل خرسند بود و مىخندید، گفت: - گنجشك كوچولوى نادان! امروز چه طعمهى خوب و لذیذى به دست آوردم
تاریخ:دوشنبه 4 اردیبهشت 1391-10:27 ب.ظ
مادر! مادر! مادر!
اینك در خانهى ما، غوغایى به پاست. این خبر در همه جاى شهر پیچیده:«دختر رسول خدا (ص) در گذشته است!» گروه گروه از مردان و فوج فوج اززنان به سوى خانهى ما مىآیند. من و برادرم حسین، مثل همهى مردم بى تابیم. همه چشم دارند تا توفیق تشییع پیكر پاك مادرمان را پیدا كنند. امّاابوذر به آگاهى مردم مىرساندكه:
«فعلا جنازهى دختر گرامى و عزیز پیامبر به خاك سپرده نخواهد شد.» پدر صبر مىكند تا مردم كاملاً پراكنده شوند، شب به نیمه برسد و او بتواند به وصیت مادر، عمل كند.
همه غمگین هستیم امّاپدر با همهى توان و تحملّى كه دارد، بسیار افسرده و پژمرده است. پیش از این یك بار دیگر در غم فراق جدّمان رسول خدا(ص) بى تاب شده و اینك یار و دلدار خود را از دست داده است!
پیامبر كه در گذشت، دخترش تنها تكیه گاه و یاور پدرمان على بود. امّا اكنون دیگر پدر این پشتوانه را هم ندارد! نیمه شب نزدیك است. پدر، بدن همسرش را غسل داده و در كفن پیچیده. او من و برادر و خواهرانم را صدا مىزند:
- حسن، حسین، زینب، امكلثوم، سكینه! بیایید براى آخرین بار مادرتان را ببینید!
بوى كافور، فضا را پر كرده. چشم ما كه به سیماى ملكوتى مادر مىافتد، نالهمان بلند مىشود. من و برادرم حسین بى اختیار خودمان را روى جنازهى مادر مىاندازیم.
سینهى پدر، پراز ناله است و دیدگان او پر اشك! ناگهان حادثهیى شگفت، روى مىدهد. بندهاى كفن باز مىشود. مادرمان نالهیى سر مىدهد. بعد هم دستهایش را دراز مىكند. من و حسین را مىگیرد و به سینهى خود مىچسباند.
در این هنگامهاتفى ندا مىدهد كه:
- اى على! حسن و حسین را از روى بدن مادر بردار، كه فرشتگان آسمان گریستند! و دوست مشتاق لقاى دوست خویشتن است.
پدر، با دلى سوزان و اشكى ریزان، ما را كنار مىكشد و شعر پرسوز و گدازى را زمزمه مىكند. آن گاه همراه با پدر، ابوذر، سلمان، عقیل، عمّار، مقداد و چند تن دیگر، بر بدن مادر نماز مىگزاریم و همان نیمه شب بر اساس وصیّت مادر، او را به خاك مىسپاریم.
پدر، چندین قبر در اطراف مزار مادرمان درست مىكند و بر روى آن ها آب مىپاشد، تا مشخص و معلوم نشود كه قبر دختر پیامبر خدا )ص( كدام یك از آن هاست! و این آخرین سند مظلومیّت مادرمان زهراست! پس از دفن مادر، پدر، دل سوخته و غمین، و با حالتى غریب بر زمین مىنشیند و خطاب به آن مىگوید:
- اى زمین! این دختر رسول خداوند است كه پیش من به امانت بود. اینك آن را چون ودیعه یى به دست تو مىسپارم. از او، خوب نگهدارى كن.
پدر هر از گاهى، در رثاى عزیزِ از دست رفتهاش سوك سرودهیى را زمزمه مىكند. مثلا مىگوید:
- از دست دادن دارایى اهمیّتى ندارد. امّااز دست رفتن دوستان عزیز و گرامى جبرانناپذیر است.
این است، آنچه خواب و راحتى را از من ربوده و قلبم را در آتش فراق شعله ور ساخته است!
مادر جان! دورى از تو براى ما بسیار دشوار و توان فرساست. امّایاد و راه تو هماره در همه سوى دنیا برپاست.
مادرم! تو یاس سپید و خوشبویى بودى كه خداوند تو را از بهشت براى مردم فرستاده بود. تو وظیفهى خودت را به خوبى به انجام رسانیدى و تا سرحدّ توان به عطر افشانى پرداختى. گرچه مردم این زمانه، حرمت تو را شكستند و وجودت را پاس نداشتند. امّا تردید ندارم كه از این پس، مردم روزگاران، نام مطهّر تو را بر زبان خواهند داشت، مهرت را در دل خواهند پرورانید و بهشت را بهبهاى پیروى از آرمانها و راه و شیوهى زندگانى تو، براى خویشتن خواهند خرید!
برشی از کتاب شاخه ی طوبا نوشته ی جواد نعیمی
تاریخ:دوشنبه 4 اردیبهشت 1391-02:58 ب.ظ
106- مروارید
نوشته ی جواد نعیمی
تصویر گر : مریم روحی
ناشر : صبرا
شمارگان: 5000 نسخه ی خشتی
بها: 1400 تومان
کتاب مروارید که برای گروه سنی الف وب ( کودکان پیش دبستانی و دانش آموزان سال های اول دبستان) نگارش یافته ، در قالب چند داستان بسیار کوتاه تمثیلی به تبیین مساله ی حجاب به زبان کودکانه می پردازد .این اثر در دوازده صفحه ی خشتی به صورت مصور به وسیله ی انتشارات صبرا در مشهد منتشر شده است.
نشانی نشر صبرا این است :
مشهد : بلوار قاضی طباطبایی8 - شماره ی 1/6 - تلفن7263663 - فاکس 7120468
تاریخ:پنجشنبه 31 فروردین 1391-12:01 ق.ظ
ما را دلى است كه به دلدار سپردهایم. به آن یار غایب كه حضورش در اندیشه و قلب و خون ما متجلى است.
این آرزوى سبز ماست كه باران نگاهش را به حاصلخیز كردن مزرعه ی جانهاىمان فراخوانیم و در دریاى محبتش غرق شویم!
طلعت زیباى دوست، طلیعه ی طالع ماست و هواى پریدن به كوى او، عشق مقدس و درون مایه ی گرانْقَدر ما به شمار مىآید.
اى كاش همین جمعه كه در پیش روى ماست، جمعه ی دیدار یار باشد!
لبهاى احساس ما همواره با ترنّم نام و یاد آن محبوب دلها متبرك مىشود و چهره ی جانمان از فروغ خوبىهایش با نشاط مىگردد.
یاد او، بذر صفا و سادگى و صداقت و فرزانگى را در دلها و اندیشهها مىافشاند و به ثمردهى مىرساند.
ظهور او، نشانه ی رحمت دیگرى از خداوند است و ماهمواره دعا مىكنیم كه لایق رحمت خدا باشیم.
هر كس و هر چیز كه در انتظار طلوع سپیده و سرسبزى نباشد، بدون تردید، سهمى از حیات نیافته است!
ولایت، سرچشمه ی همه ی زیبایىها، زندگىها و زایندگىهاست و ما به پاس برخوردارى از این نعمت گرانْسنگ، خداى را شاكریم.
راز رویش جوانهها و جوشش چشمهها، رمز مانایى جهان و پایدارى خاك و افلاك، در بركت وجود مبارك مولاست.
یارب! ما را بر این عشق و آرمان، بر دلبستگى به امام زمان(عج) همواره پایدار و جاویدان بدار ورهبر معظم انقلاب اسلامی ما را تا ظهور دولت یار به سلامت نگه دار.
ما،
پیوسته این دلبستگى های خویش را به یاد مىآوریم و امیدواریم توفیق یابیم كه
همیشه از منتظرانِ صالحِ مصلحِ جهان باشیم و بر این میثاق پایدار بمانیم.