تبلیغات
برگزیده ی آثار جواد نعیمی - کارمندی که می خواست نویسنده شود.
برگزیده ی آثار جواد نعیمی

    كارمندى كه مى‏ خواست نویسنده شود

    نوشته ‏ى دون برن

 ترجمه ی جواد نعیمی

 «ریچارد كینگ» كارمند بانك بود؛ امّا همانند بسیارى از جوانان به كار خود، علاقه ‏ى چندانى نداشت. خیلى وقت‏ها با خودش مى‏ گفت: »این جور زندگى برایم جالب نیست. دوست دارم یك نویسنده بشوم!« بعد هم اضافه مى ‏كرد: »توى بانك كه نمى‏ توانم كتابى درباره‏ ى زندگى بنویسم. مى‏ توانم؟ من باید در مركز طوفان زندگى باشم. باید همه چیز را از نزدیك ببینم و لمس كنم. باید به كشورهاى دیگر بروم و مردم سرزمین‏ هاى گوناگون را مشاهده نمایم. آن گاه است كه مى ‏توانم كتابى درباره ‏ى آنان بنویسم.«

 »كینگ« سپس ذوق زده مى ‏شد و در دل مى ‏گفت: »آه! آن وقت همه كتاب مرا خواهند خواند و هنگامى كه مرا درخیابان ببینند، خواهند گفت: »نگاه كنید! این آقاى ریچارد كینگ است. همان نویسنده‏ ى معروف!«

 دوستان وهمكاران كینگ - كه از این علاقه‏ ى او آگاه بودند - به او لقب »ریچارد نویسنده« داده بودند. این مسأله سبب خنده‏ ى آن‏ها و باعث عصبانیت ریچارد كینگ  می ‏شد و او با خودش مى‏ گفت: »من، آخرش باید یك كتاب بنویسم. باید، باید، باید... اگر این كار را نكنم، آن‏ها تا آخر عمر، مرا دست انداخته و مسخره خواهند كرد.«

 از آن جا كه ریچارد پدر و مادرش را از دست داده بود؛ در یكى از اتاق‏ هاى هتل كوچكى كه نزدیك ایستگاه راه آهن قرار داشت، به تنهایى زندگى مى ‏كرد. او آن جا را خیلى دوست داشت، چون اتاقش علیرغم كوچكى، تمیز بود و علاوه بر این غذاهاى هتل هم مطلوب بود. اماعلاقه‏ ى او به آن جا، بیش تر از این روى بود كه او همواره مى ‏توانست افراد و چهره‏ هاى زیاد و تازه‏اى را ببیند. مردم، پیوسته به آن هتل مى‏ آمدند و مى‏ رفتند. او به ویژه، هنگام خوردن شام، بسیارى از آدم‏ ها رامى دید. زیرا شام خود را روى میز و صندلى نزدیك پنجره مى‏ خورد و در آن جا، دیدن همه، برایش به آسانى امكان ‏پذیر بود.

 وقتى هتل خیلى شلوغ مى ‏شد، صاحب هتل، یك نفر را كنار دست ریچارد مى ‏نشاند. او نیز از این مسأله ‏استقبال مى‏ كرد. كینگ سخنگوى خوبى نبود، اما دوست داشت به حرف‏ هاى مردم گوش بدهد. چون از این راه مى توانست چیزهاى زیادى درباره‏ ى آن ها بداند. او همه ‏ى شنیده‏هایش رادر دفترچه ‏اى ثبت مى‏ كرد و از آن مراقبت مى ‏نمود. ریچارد، بیش تر این یادداشت هارا قبل از خواب مى ‏نوشت. او این كار را پیوسته و مرتب انجام مى ‏داد. زیرا فكر مى‏ كرد این راهى براى نویسنده شدن است. او همچنین با خودش مى‏ گفت: »باید این یادداشت ها را به خوبى نگه دارى كنم. ممكن است یك روز توانایى نوشتن یك كتاب را درباره‏ ى مردمى كه به هتل مى ‏آیند، به دست بیاورم. كسى چه مى ‏داند؟«

 اندكى بعد، ماجراى جالب و قابل توجهى براى كینگ پیش آمد:

 یك شب، هنگامى كه هتل شلوغ شده بود، مردى آمد و در كنار او نشست. وقتى شام خود را خوردند، آن مرد، درباره‏ ى بسیارى از چیزها حرف زد. مثلاً درباره‏ ى سرزمین‏ ها و جاهایى كه دیده بود. البته در آغاز او خیلى درباره‏ ى خودش حرف نزد. ریچارد كینگ نیز در تمام این مدت حرف چندانى نزد. فقط گه‏ گاه پرسش هایى را مطرح مى ‏كرد.

 هم چنین او با دقّت به چهره ‏ى مرد نگاه كرد تا بتواند چیزهایى درباره‏ ى او، در دفترچه‏ ى خود یادداشت كند. ریچارد با خودش گفت: »كلّه ‏اى گُنده و گوش ‏هایى بسیار بزرگ! یادم باشد اینها را حتماً ثبت كنم.«

 پس از شام، آن‏ ها چند نوشیدنى خوردند. آن گاه ریچارد شروع به حرف زدن كرد. او با آن مرد، درباره ‏ى مشكلى كه داشت سخن گفت و افزود: »من در یك بانك كار مى‏ كنم، امّا از این شغل راضى و خرسند نیستم!« مرد، تكرار كرد:

 »در یك بانك؟ بانك كه جاى بسیار خوبى براى كار كردن است. این طور نیست؟ حقوق خوبى هم كه مى‏ دهند!«

 ریچارد، سرى تكان داد و گفت: »درست است كه حقوق خوبى مى‏ گیرم، اما هرگز كارم رادوست نداشته‏ ام. فقط دلم مى‏ خواهد نویسنده بشوم!«

 مرد گفت: »عجب!با این حساب ممكن است من بتوانم كمكت كنم، چون اتفاقاً من هم یك نویسنده‏ ام!«

 ریچارد تا این حرف را از آن مرد شنید، صندلى اش را جا به جاكرد و به او نزدیك تر شد. سپس با خوش حالى گفت:

 »چه خوب شد! پس من سرانجام یك نویسنده راملاقات كردم!«

 مرد پاسخ داد: »بله! همین طور است. من كتاب‏ هاى زیادى نوشته ‏ام، امّا پول چندانى به دست نیاورده‏ ام. بسیار ناراحتم، چون هنوز یك مرد فقیرم!«

 ریچارد كینگ گفت: »چه اهمّیتى دارد؟ در عوض، مردم كتاب‏ هاى شما را مى‏ خوانند و شما را به خوبى مى ‏شناسند.«

 ادامه را بخوانید

مرد، با ناراحتى سرى تكان داد و افزود: »بله البته! مردم مرا مى ‏شناسند.«

 ریچارد، نوشیدنى دیگرى را سر كشید و پرسش‏ هاى زیادى از آن مرد كرد. مثلاً پرسید: »نوشتن یك كتاب را چگونه باید آغاز كنم؟«

 مرد، پاسخ داد: »باید درباره‏ ى چیزهایى بنویسى كه آن‏ها را به خوبى مى ‏شناسى.«

 ریچارد بى درنگ گفت: »امّا... من فقط با كار، در بانك كاملاً آشنا هستم و فكر نمى‏ كنم مردم بخواهند چیزى در این باره بخوانند.«

 مرد، شانه ‏اى بالا انداخت و گفت: »نمى‏ دانم! به مردمى كه هر روز به بانك مى ‏آیند، خوب فكر كن. تو مى ‏توانى درباره‏ ى آن ها، یك كتاب بنویسى.«

 كینگ پرسید: »امّا چگونه؟ لطفاً بیش تر توضیح بده!«

 مرد پاسخ داد: »باشد! سعى مى‏ كنم. امّا اجازه بده اوّل چیزى بیاشامم.«

 چند لحظه بعد، مرد، رو به ریچارد كرد و گفت: »بسیار خوب، حالا من مى ‏توانم به تو كمك كنم تا یك داستان بنویسى. ببین! حتماً افراد زیادى به بانك شما مى ‏آیند. لابد بعضى از آن ها بسیار ثروتمند هم هستند. راستى ثروتمندترین آن ها كیست؟«

 ریچارد كمى فكر كرد، سپس پاسخ داد: »بله فكر مى‏ كنم »آقاى بوند« باشد. او ثروتمندترین مردى است كه به ما مراجعه مى‏ كند. او ده ها مغازه در شهر دارد و پول بسیار زیادى به دست مى ‏آورد.«

 مرد، پرسید: »حالا این آقاى بوند، مثل سایر ثروتمندان است؟«

 ریچارد گفت: »نه، به دلایلى مثل بقیه نیست!«

 مرد، افزود: »باز هم از او بگو! همه چیز را درباره‏ ى آقاى بوند به من بگو!«

 ریچارد، ادامه داد: »همان طور كه گفتم او ده ‏ها مغازه دارد و افراد زیادى برایش كار مى‏ كنند. امّا لباس هایش مثل لباس‏ هاى یك مرد فقیر، كهنه و پاره است. او درآمد مغازه هایش را خودش جمع مى‏ كند و هر روز خودش آن‏ ها را به بانك مى ‏آورد، بدون این كه كسى همراه او باشد. او به محض باز شدن درِ بانك، پول هایش را مى ‏آورد؛ زیرا نمى‏ خواهد كه زیاد منتظر بماند. همیشه هم پول هایش را در داخل یك كیف كهنه ‏ى سیاه رنگ مى ‏گذارد و با خود مى‏ آورد. این كارِ او ما را به خنده وا مى‏ دارد، زیرا مرد بسیار ثروتمندى است ولى به هر حال همواره پول هایش را با همان كیف كهنه و رنگ و رو رفته حمل مى ‏كند.«

 مرد، پرسش‏ هاى دیگرى هم از ریچارد كرد و ریچارد همه چیز را درباره ‏ى آقاى بوند به او گفت. سپس آن مرد افزود: »بسیار خوب، مى‏ بینى همین مسأله، براى تو مایه‏ ى داستانى خوبى است. من نمى ‏توانم آن را براى تو بنویسم، امّا اگر خودت تلاش كنى، مى ‏توانى داستان بسیار خوبى درباره‏ ى آقاى بوند بنویسى.«

 ریچارد گفت: »راست مى‏ گویى. حالا فهمیدم! من همین فردا نوشتن داستان درباره‏ ى آقاى بوند را آغاز مى‏ كنم.«

 پس از خوردن چند نوشیدنى، مرد گفت: »دیگر وقت خواب است. من براى قطار فردا بلیت دارم و ممكن است كه دیگر تو را نبینم؛ امّا وقتى دوباره به این جا برگردم، چند تا از كتاب هایم را برایت خواهم آورد و تو مى ‏توانى داستانت را براى من بخوانى.«

 ریچارد از كمك وى تشكر كرد. بعد هم به او شب بخیر گفت و به اتاق خودش رفت و چند صفحه‏ اى درباره‏ ى آن مرد، در دفتر یادداشت خود، نوشت. او خیلى خسته بود، امّا هر كار كرد خوابش نبرد! با خودش فكر كرد حتماً در خوردن و آشامیدن زیاده روى كرده است. صبح روز بعد هم، ریچارد اصلاً حال خوشى نداشت. از خواب كه برخاست به بانك تلفن زد و گفت: »امروز حالم خوب نیست و نمى‏ توانم سرِ  كار بیایم.« سپس دوباره خودش را روى تختخواب انداخت تا استراحت كند.

 بعد از ظهر، دو تا از دوستان و همكارانش به دیدن او رفتند. پس از سلام و خوش و بش، یكى از آن دو، از ریچارد پرسید: »خبر تازه را شنیده‏اى؟«

 ریچارد پاسخ داد: »چه خبرى؟ من كه از صبح توى رختخواب بوده‏ام. نه! هیچ چیزى نشنیده‏ام! «

 دوست دیگرش گفت: »اوه! نمى ‏دانى! این خبر درباره ‏ى آقاى بوند است. او امروز صبح مثل همیشه در حال آمدن به بانك بوده كه ناگهان مردى نزدیك بانك به طرف او مى ‏دود و كیفش را از دستش مى ‏قاپد و فرار مى‏ كند! آقاى بوند پول زیادى در داخل كیف خود داشته و دزد همه‏ ى آن‏ها را برده است!«

 ریچارد پرسید: »آیا كسى نتوانسته او را بشناسد؟«

 و پاسخ شنید: »نه! هیچ كس جز خود آقاى بوند، او راندیده. دزد، نقابى بر چهره داشته؛ امّا آقاى بوند یك چیز را به خاطر سپرده: دزد، گوش هاى بسیار بزرگى داشته...«

 ریچارد با شگفتى پرسید: »گوش هاى خیلى بزرگ؟! واقعاً عجیب است!«

 سپس رنگ از چهره‏ اش پرید و صورتش مثل گچ سفید شد!

 دوستان و همكاران ریچارد كینگ با دستپاچگى از او پرسیدند: »موضوع چیست ریچارد؟ به نظر مى‏ رسد حالت خوب نیست! مى‏ خواهى برایت دكتر بیاوریم؟...

 زمان كوتاهى پس از این ماجرا؛ ریچارد، بانك راترك كرد. حتماً مى ‏پرسید چرا؟ ریچارد كینگ، خودش پولى را ندزدیده بود. یعنى در واقع او دزد نبود! این یك حقیقت بود و هیچ كس چیزى درباره‏ ى ریچارد و نویسنده نمى‏ دانست؛

 زیرا ریچارد مى‏ت رسید به كسى چیزى بگوید.

 دزد، هرگز دستگیر نشد امّا زندگى ریچارد تغییر كرد و سرانجام یك نویسنده شد! او یك مجموعه داستان نوشت و پول زیادى از این راه به دست آورد. یكى از داستان‏ هاى این مجموعه - كه فكر مى ‏كنم بهترین آن ها باشد - درباره ‏ى مرد جوانى بود كه در یك بانك، كار مى‏ كرد. یك روز این جوان كه در یك هتل كوچك نزدیك ایستگاه راه آهن زندگى مى ‏كرد... امّا شما كه نمى ‏خواهید داستان را دوباره تعریف كنم. مى ‏خواهید؟

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 13 آبان 1396 10:09 ق.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم
می بینمت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


جواد نعیمی
نویسنده،پژوهشگر، ویراستار
متولد مشهد، 1335
دارای حدود یک صد و سی کتاب چاپ و منتشر شده برای کودکان و نوجوانان و بزرگ سالان.
دارنده ی گواهی نامه ی درجه ی دوی هنری در زمینه ی ادبیات داستانی.
خادم برگزیده ی فرهنگ رضوی (1395)
دارنده ی بیش از یک صد و بیست لوح تقدیر و تقدیر نامه از مراکز گوناگون فرهنگی برای فعالیت های نگارشی و فرهنگی.
و...

مدیر وبلاگ : جواد نعیمی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

محکوم کردن توهین به پیامبر

align="center">



فال حافظ


تصاویر زیباسازی نایت اسکین
code By 20Tools.com -->