تبلیغات
برگزیده ی آثار جواد نعیمی - مهمان‌های کوچک خلیج فارس / نوشته‌ی جواد نعیمی
برگزیده ی آثار جواد نعیمی

 

                                                              

پدر گفت: بچه‌ها آماده باشید، می‌خواهیم برویم!

بچه‌ها، خوش‌حال و شادی کنان لباس پوشیدند و در عرض چند دقیقه آماده شدند. پسرک، دست در دست پدر نهاد و دخترک هم‌راه مادر؛ به راه افتاد. ساعتی بعد، بچه‌ها با مامان و بابا از پلکان هواپیما بالا می‌رفتند. هنوز می‌توانستی لب‌خنده‌های شاد کودکانه را ببینی.

دقایقی بعد، پرنده‌ی آهنین‌بال؛ پر گشود و ده‌ها مرد و زن و کودک را با خود، به دل آسمان برد. پسرک بر صندلی تکیه زد و با نگاهی عمیق به چهره‌ی پدر، از او پرسید: بابا! کی می‌‍رسیم؟ پدر خندید و گفت: هنوز که تازه از زمین بلند شده‌ایم! دخترک هم به دامان مادر آویخت و با لحنی کودکانه و مهربانانه گفت: مامان! می‌خواهم برای دختر خاله‌ام؛ یک هدیه‌ی قشنگ بخرم و برایش بیاورم. مادر، لب‌خند رضایت بخشی زد و سرش را به علامت موافق بودن، تکان داد.

آن روز اگر درهواپیما بودی و از چشم بچه‌ها به دنیا نگاه می‌کردی، همه جا و همه چیز را شاد و کودکانه می‌دیدی. هر کودکی اندیشه‌ای در سر داشت. شاید بچه‌ای به روزهای باز شدن مدرسه فکر می‌کرد، خودش را در میان هم‌کلاسی‌هایش می‌دید و برای دوستانش از خاطرات سفر خویش می‌گفت. شاید هم کودکی؛ هم‌بازی‌ها و بچه‌های همسایه‌شان را به خاطر می‌آورد، که حالا داشتند بدون او؛ با هم، بازی می‌کردند.

بچه‌ها درآسمان، وبا رویا و اندیشه های خاص خود، سواربرگرده‌ی پرنده ای آهنین به سوی مقصدپیش می رفتند. سفر چه خوب است. به ویژه وقتی که مامان و بابا و خواهر و برادر، هم‌راه آدم باشند.

دل‌های کوچک بچه ها را شادمانی پر کرده بود. بزرگ‌تر ها هم هریک به کاری مشغول بودند. یکی روزنامه می خواند، دیگری با همسرش حرف می زد. آن یکی ازپنجره‌ی کوچکی که در کنارش بود، به آبی آسمان و آب‌های آبی پایین، نگاه می کرد که ... ناگهان پرنده آهنین بال تکان  سختی خورد، و دیگر هیچ کسی، هیچ چیز نفهمید! دیگر نه کسی روزنامه می خواند، نه کسی با همسرش حرف می زد، نه کسی از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، نه بر لب‌های کودکی گلِ خنده می رویید! اصلا دیگر نه کسی بود، نه پنجره ای، نه پرنده‌ی آهنین و نه حتی کودکی! همه چیز درهم شکسته شده بود. همه چیز نابود شده بود! پرنده‌ی آهنی هم قطعه قطعه شده بود و بدن‌های پاک و معصوم کودکان، به مهمانی آب‌های خلیج فارس رفته بود! جسد کودکان شهید، این‌جا و آن‌جا، روی آب‌های آبی، با بدن‌های تکه پار‌ه‌ی پدرها و مادرها به هم می خوردند. انگار که بچه ها باز هم می خواهند دست پدررا در دست بگیرند،یا به دامان مادر بیاویزند، و باز هم بپرسندکه: کی می رسیم؟!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


جواد نعیمی
نویسنده،پژوهشگر، ویراستار
متولد مشهد، 1335
دارای حدود یک صد و سی کتاب چاپ و منتشر شده برای کودکان و نوجوانان و بزرگ سالان.
دارنده ی گواهی نامه ی درجه ی دوی هنری در زمینه ی ادبیات داستانی.
خادم برگزیده ی فرهنگ رضوی (1395)
دارنده ی بیش از یک صد و بیست لوح تقدیر و تقدیر نامه از مراکز گوناگون فرهنگی برای فعالیت های نگارشی و فرهنگی.
و...

مدیر وبلاگ : جواد نعیمی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

محکوم کردن توهین به پیامبر

align="center">



فال حافظ


تصاویر زیباسازی نایت اسکین
code By 20Tools.com -->