تبلیغات
برگزیده ی آثار جواد نعیمی - بگو؛ مگو! نوشته ی جواد نعیمی
برگزیده ی آثار جواد نعیمی

                                                            

 

  

   می خواهم چیزی بنویسم. آمده خودش را انداخته روی کاغذهایم! یعنی دراز کشیده و دست هایش را هم زیر سرش گذاشته. می گویم:" بلند شو! کار دارم. می خواهم بنویسم. هیچ اعتنایی نمی کند." تکرار می کنم: "بلند شو! چرا این قدر اذیت می کنی؟! "حرفم را نشنیده می گیرد. ناچار سرش داد می کشم که: "گفتم بلند شو! بگذار به کارم برسم. چرا لج بازی می کنی، آخر؟!"

   تکانی به خودش می دهد. نیم خیز می شود و با لحنی جدی می گوید:" خیلی خوش خیالی، ها! فکر می کنی هرجورکه دلت خواست می توانی با من رفتار کنی؟ فکر می کنی می توانی به هر راهی که دلت خواست مرا بکشانی؟ کور خوانده ای آقا جان! "بعد هم خودش را کش و قوسی می دهدو اضافه می کند:" نه دیگر! آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. بیش از این نمی توانی مرا استثمار کنی!"

   پس از این حرف؛ همان طور که دراز کشیده، سینه سپر می کند، با پر رویی تمام؛ زل می زند توی چشم هایم و می گوید: "این که نمی شود که همیشه من گوش به فرمانت باشم! مگر چه قدر باید برایت مایه بگذارم؟ چه قدر باید برایت فداکاری کنم؟!"

   با لحنی جدی تر از خود او پاسخ می دهم: "تا آخر عمر باید گوش به فرمان من باشی. باید هرچه می گویم اطاعت کنی.من برای تو مثل یک فرمانده هستم! می فهمی یانه؟!"

   روی کاغذ هایم غلتی می زند، بی ادبانه پشتش را می کند به من و در همان حال می غرد:" چه چیزها! چه حرف ها! نه آقاجان! دیگر آن روزها گذشت... گذشت آن روزگاری که تو؛ همه ی حرف های دلت را از زبان من می زدی! حالا زمانه عوض شده. الان نوبت من است. تازه هرچه هم منت مرا بکشی ؛ دیگر، هیچ کاری برایت نمی کنم. یعنی دیگر نمی توانم! همه ی عمرم را نثار تو کردم. همه ی جانم را به پای تو ریختم. دیگر چه قدر می خواهی از من کار بکشی؟! دیگر از جان من چه می خواهی؟!" می پرم توی حرفش و می گویم: "لازم نیست این قدر؛ دور بر داری! وظیفه ی تو همین بوده و هست که به من و امثال من کمک کنی و همیشه زیر دست ما باشی!"

   پوز خندی می زند و می افزاید:" عجب! شما نویسنده ها چه قدر خود خواهید! همه اش ما را عصای دست خودتان می خوانید ولی آن طور که باید و شاید قدر ما را نمی دانید! دیگر؛خسته شدم از بس که به ساز تو رقصیدم! "بعد هم با چهره ای درهم کشیده و اخم آلود؛ ادامه می دهد:" دیگر نمی توانم هیچ کمکی به تو بکنم . دیگر توانم تمام شده!"

   توی دلم به او می خندم و آهسته زیر لب می گویم: "غلط می کنی! مگر به حرف تو است؟! "آن وقت، از روی کاغذهایم بلندش می کنم، اما انگار تلاشم بی فایده است. قدم از قدم بر نمی دارد و حتی یک کلمه هم نمی نویسد! چند بار با شدت و با سرعت، می کشمش روی کاغذ، اما هیچ ثمری ندارد. بی چاره قلمم، جوهرش تمام شده!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:33 ب.ظ
Hmm it seems like your site ate my first comment (it was super long) so I
guess I'll just sum it up what I submitted and say,
I'm thoroughly enjoying your blog. I too am an aspiring blog blogger but I'm still new
to the whole thing. Do you have any suggestions for inexperienced blog writers?
I'd genuinely appreciate it.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


جواد نعیمی
نویسنده،پژوهشگر، ویراستار
متولد مشهد، 1335
دارای حدود یک صد و سی کتاب چاپ و منتشر شده برای کودکان و نوجوانان و بزرگ سالان.
دارنده ی گواهی نامه ی درجه ی دوی هنری در زمینه ی ادبیات داستانی.
خادم برگزیده ی فرهنگ رضوی (1395)
دارنده ی بیش از یک صد و بیست لوح تقدیر و تقدیر نامه از مراکز گوناگون فرهنگی برای فعالیت های نگارشی و فرهنگی.
و...

مدیر وبلاگ : جواد نعیمی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

محکوم کردن توهین به پیامبر

align="center">



فال حافظ


تصاویر زیباسازی نایت اسکین
code By 20Tools.com -->